طعم آسمان

برادر کوین عزیز!این کتاب تقریبا در سال ۲۰۰۶ قبل از ایمانم نوشته شد ولی بعدا اصلاحاتی داده ام حال از شما می خواهم هر جای متن را که خداوندمان عیسی مسیح را جلال نمی دهد یا کتاب مقدسی نیست را حذف کنید و هرگونه تغییری که صلاح می دانید در متن ایجاد شود .شاید مطالب دیگری به متن افزوده شود وآنگاه آنرا چاپ کنم .خلاصه در اصلاح متن آزادید و می توانید مواردی را نیز اضافه کنید و اگر صلاح می دانید برای کتاب یک مقدمه عالی هم بنویسید.

خداوند برکتتان بدهد.

در حـــضور خدا بایستی که با این صفات برجسته وارد شد:

توبه و اعتراف به گناه :

…. توبه در حقیقت یعنی رجوع و بازگشت از چیزیست ولی در اصطلاح عرف و شرع برگشت از گناه و معاصی است و مردمان در توبه بر سه گروهند:عام و خاص و خاصّ خاصّ.توبه گروه عوّام از گناهان ،استغفار خواستن با زبان و ندامت و پشیمانی به قلب و دل است.امّا بدانید پشیمانی بدون استغفار خواستن و بالعکس استغفار نمودن بدون پشیمانی و ندامت از آن گناه بی فایده است ،امّا توبه گروه دوّم که خواصّند آنست که از کوتاهی در طاعت و عبادت باشد و هرچند هم بسیار خدا را عبادت کند،از کمی آن عذر به درگاه خداوند آورد آنگونه که فرد گناهکار از گناه و معصیّت طلب عفو و بخشش دارد.

و توبه خاص الخاص آن باشد که وی به تمامی خود را از خلق بی مراد جدا سازد و تنها به خداوند پر جلال رجوع و بازگشت داشته باشد هیچ سود و زیان خود را در نظر نگیرد و با خلق ،دوستی و انس نگیرد که آنان بی اعتماد ترین کسان باشند .با قلبی سراسر عجز و ناتوانی و ناداری پردۀ غِنا و کرم و قدرت محض خدا را گرفتن و تنها به او رجوع کردن است.پس به هرحال توبه برگشت است و لیکن صفت رجوع متفاوت است.

از جُنید پرسیدند که توبه چیست؟گفت آنست که گناه خویش را فراموش کنی.گفت فراموش کردن گناه بدان معنی است که حلاوت و شیرینی آن از دل تو بیرون رود و طعم شیرین آن از بُن دندانت زایل شود به طوری که اثر و یادی از آن در ذهن تو نماند و تو هرگز به آن فکر نکنی و گوئی هرگز آن گناه را مرتکب نشده ای یعنی چنان به بزرگی و عظمت خداوند مشغول گردی که هرگز آن گناه اسبق به یاد تو نیاید و در آینده تو را سرگرم نکند.

ابو محمّد رُویم گفت توبه آنست که از توبه توبه کنی.گفت معنای آن اینست که رابِعه گفت من از خدای متعال طلب بخشش و استغفار می کنم از توبه ام به سوی خدا که شاید به راستی و از تَه دل نباشد ،پس باید آن استغفار خالصانه باشد تا در پیشگاه خداوند توبه ی حقیقی به حساب آید.اگر آن استغفار از روی صدق و راستی نباشد گناهی دیگر به وقوع خواهد پیوست و شاید به این معنا باشد که چون دید که من بر عمل خویش توبه کردم،بر من اعتماد کند و توبه ام را بپذیرد.

از حسین معازلی پرسیدند که توبه چیست؟گفت توبۀ انابت را بگویم یا توبه ی استجابت را؟گفتند هر دو را بگو.استاد!گفت توبه انابت و پشیمانی آنست که از قدرت و توانائی خداوند بر خودت بترسی؛و توبه استجابت آنست که از نزدیکی و قرب خداوند شرم و حیاء کنی.

ذالنون مصری گفت توبه ی عوّام آنست که از گناه مرتکب شده برگردد و توبه ی خوّاص انست که از غفلت برگردد و توبه ی پیامبران از رسیدن به جایگاه ِرفیع و بلندی است که کسی را یارای دست یافتن به آنجا را نباشد.

ابو الحسین نوری گفت:توبه آنست که از هر چه جز خدای تعالی است دل بکنی و برگردی.

از رُویم در باره [حقیقت]توبه پرسیدند گفت از توبه ،توبه نمودن است.و از نوری همین را پرسیدند او گفت از هر چه غیر از خدای عزوجّل است توبه بکنی و ذوانون می گویند حقیقت توبه آن باشد که جهان آنچنان بر تو تنگ گردد که هیچ آرام و قراری بر تو نماند .

ابن عطا می گویدتوبه بر دو نوع می باشد،توبه انابت و توبه استجابت.توبه انابت از از ترس عذاب و عقاب باشد و توبه استجابت آنست که شرم کند از فضل و کرمش و توبه کند.

می گویند خدای عزوجّل به آدم(ع)وحی کرد که یا آدم!تو برای فرزندانت رنج و اندوه و من برای آنها توبه را به میراث گذاشتم هر کس مرا بخواند او را استجابت می کنم .یا آدم!مردمانی را که توبه می کنند آنها را در روز قیامت شاد و خندان بر می انگیزانم و [تمامی]دعای ایشان را مستجاب می کنم.

مردی به رابعه(زنی عارف بوده است)گفت گناه بسیار کرده ام به نظر تو قبول می کند.گفت نه ولی اگر توبه دهد توبه کنی.یعنی تا اذن خدا نباشد توبه ای را قبول نمی کند.شرط توبه آنست که مستحق عشق و محبت خداوندی بشوی [یا به عبارتی توبه کسی که عاشق شود مورد قبول است].

از ابوحفص درباره توبه پرسیدند گفت هیچ چیز نیست زیرا که توبه به سوی اوست و نه از او. یحیی معاذ گفته اند یک لغزش بعد از توبه کردن زشت تر است از هفتاد لغزش قبل از توبه.

و نیز می گویند علی بن عیسی سوار بر موکبی بزرگ نشسته بود.مردم در اطراف خیابان ایستاده و او را نظاره می کردند و برخی از دیگری می پرسید این(با این همه شکوه و جلا ل)کیست؟.زنی دورتر ایستاده بود گفت این بنده ایست که از چشم خدا افتاده و علتش اینستکه او به اینهمه کبکبه و دبدبه دچار شده است.علی بن عیسی این سخن را بشنید، به کاخ وارد شد و از مقام شاهی خود استعفاء کرد.و سپس به مکه رفت و در جوار خانه خدا نشست….

می گویند خدای عزوجّل به آدم وحی کرد یا آدم!تو برای فرزندانت رنج و اندوه به ارث گذاشتی ولیکن من برایشان”توبه”را گذاشتم هرکس مرا بخواند به دعای تو استجابت می کنم همچنانکه توبه تو را پذیرفتم .ای آدم!مردمانی که توبه می کنند را از گور برمی انگیزانم در صورتی که شادند و خندان،و دعای آنها را مستجاب می کنم.

مردی به رابعه عدّویه گفت گناهان بسیاری را مرتکب شده ام تو گوئی من اگر توبه کنم توبه ام را می پذیرند.گفت نه ولیکن اگر توبه دهد توبه کنی.

زهد : بنیاد تمامی چیزها”زهد”است و از برای احوال پسندیده و نیک اصل و اساس؛و هرکسی بن و اساس را درست و استوار کرده باشد آن بنا که روی آن ساخته می شود نیز درست و قُرص و محکم باشد.بزرگی از عرفا می گوید هزار نام ستوده برای زهد[دل کندن] و هزار نام زشت و نکوهیده برای رغبت[دل دادن]است.چرا که دنیا مورد نکوهش خدای تعالی است و با چیزی که نکوهیده ی حضرت دوست است صحبت و همراه شدن،بغض و کینه حضرت را در پی خواهد داشت.

جنید می گوید زهد آنست که دست از مُلک و مال و نیز دل را از بهره مندی و لذت خالی کنی؛خالی شدن دست بنده از هر ملک ومال و منالی برای اینست که بنده مملوک است و برای مملوک،مال و ملک داشتن محال است و بهره برداری و اکتساب لذت،رغبت است و زهد ضد رغبت است و “الضدان لا یجتمعان”یعنی دو چیز ضد هم در یکجا با همدیگر جمع نمی شوند”.و حقیقت زهد دل بریدن از همه ی چیزهاست نه خالی داشتن دست،حال اگر این دو خصوصیّت بدست آید کمال و برتری زهد است.

یحیی معاذ می گوید زهد ترک بُدّ(چاره)است و بُد به معنی آنست که بنده هیچ راه گزیر و چاره ای جز حق تعالی نیابد، به غیر از او اعتماد کند و بداند که نگاه دارنده از تمامی بلاها فقط خداست و نه بُدّ و چاره. بی همه چیز کارها انجام شود ولی از کسی جز حقّ کاری بر نمی آید.[بی همگان به سر شود،بی تو به سر نمی شود].

بزرگی از عرفا در بیابان بی زاد و توشه می رفت از او پرسیدند غذا و طعام تو کجاست؟گفت:من به غذا و طعام نیازی ندارم بلکه آن غذاست که به من محتاج است و من تنها به خدا نیازمندم و او را می جویم که به او نیازمندم اگر طعام و غذا نیز به من محتاج است؛ مرا خواهد یافت[شما غصّه مرا نخورید]….

ابن مسروق می گویند کسی زاهد است که هیچ سببی جز خدای تعالی بر او حکم نراند و تنها پادشاه بر او،خداوند باشد و بس.عرفا برای زهد،مقاماتی را شمرده اند و اوّلین مقام را خالی کردن دست و دل از دنیا و لذات آن دانسته اند.و نیز گفته اند زهد ترک نمودن تمام لذتهای نفس است.شبلی می گوید زهد ترک نمودن و فراموش نمودن آنچه غیر از خداست.

“زاهد آنست که به آنچه از دنیا بدست می آورد شاد نشود و به آنچه را از دست می دهد نگران و اندوهگین نشود”.

گفته اند هرگاه بنده ای در دنیا زاهد گردد خداوند فرشته ای را بر دل وی وکیل می سازد تا در آنجا”حکمت”برویاند.

احمد پسر حنبل می گوید زهد،سه قسم است:”دست برداشتن از حرام و آن زهد عام است،دست برداشتن از دخالت در امور خداوند و آن زهد خواصّ است و سوّم دست کشیدن از هر چیز که تو را از خدا[به دیگری]مشغول کند و آن زهد عارفانست.

یحیی پسر معاذ می گویند دنیا مثل و مانند عروس است و جویندۀ آن مشاطه(آرایشگر)اوست و زاهد در آن مثل کسی است که رویش را سیاه می کند و موهای او را بکند و لباس های او را پاره کند ولیکن عارف به خدا مشغول است و هرگز به سوی آن نگاه هم نمی کند.

نصرآبادی می گوید خون زاهدان برهانید ولی خون عارفان را بریختند.

یکی دیگر از صفات عرفاء صبر است .زهد ترک مراد و آرزوهاست و ترک نمودن آمال و آرزوها امکان پذیر نیست مگر به صبر نمودن .پس زهد و صبر از یک خانواده اند.

سهل پسر عبدالله می گوید صبر نمودن بر بلایا فرجی است که از خدای تعالی فرا رسد هرگاه رنج و بلائی در دو دنیا بر تو آید ، فرج دهنده ای را جز خدای نیابی و به سوی خلق مویه و گریه زاری نکنی ، آن کس که فتح و فرج به دست اوست خود می داند که وقت و هنگامه ی فرج و رهائی تو از آن بلا چه وقت است و بر او اعتراضی نمی کنی؛به سوی خلق از ناتوانی و عجز خدای تعالی و به خداوند تسلیم بندگی نمودن را گله مند نباشی و لیکن منتظر فتح و فرج باشی.گفته اند بهترین و برترین خدمت این است که در بلای وی صابر باشی و فرج و پیروزی را جز از دوست انتظار نداشته باشی و نیز گفته اند صبر راست و درست آنست که در صبر،صبر کنی یعنی صبر خویش را نبینی و در بلا و درد وارده ننالی و صابر باشی و آن کس که تو را قدرت صبر داده تا بر آن بلا صبر کنی را فقط اندر فقط خدای تعالی بدانی و بس.

بعضی گفته اند صابر از بس با صبر،صبوری کرد،صبر از دست وی خسته شد و داد و بیداد سر داد،در این هنگام فرد صبرکننده به صبر گفت:ای صبر!صبر کن صبری نیکو.و بزرگان گفته اند چون خداوند بر دوستان خاصّ خود بلا و مصیبتی قرار می دهد برای این نیست که آنها را به آن بلا عذاب کند بلکه بلا را به ایشان عذاب می کند چرا که بلا،عذاب عوام است وخاصان خود،عذاب بلایند.

و باز می گویند ایوب(ع) از روی هوا و هوس و دردی که بر او مستولی شده بود ناله سر نداد بلکه از زوال و نابودی عقلش می ترسید و می نالید، چرا که بدون عقل ،شناخت خداوند برایش میّسر نمی شد.یا چون بلا بر زبان و دلش مستولی گشت،بنالید چرا که زبان برای ذکر کردن خدای بود و دل نیز محل شناخت و دیدار حق،ناله اش از ترس زوال و نیستی ذکر و شناخت بود و نه از بلای فرود آمده.تا زور و قوه ی برپائی عبادت و دعا را داشت صابر بود ولی لحظه ای که نتوانست این حکم خدا را انجام دهد ناله ها سر می داد و مویه ها می کرد و این همه ناله وآه و فغان به این علت بود که از عبادت و خدمت دوست باز می ماند و نه برای خودش.

از دوست به غیر دوست نالیدن ناصبوری[و جفا]است چنانکه خداوند می فرماید ایوب به ما نالید و نگفت از ما نالید.

ابوالقاسم سمنون می گوید :”اگر خدای تعالی بلا داد،خوردم و دم نزدم و اگر نعمت داد از ترس نابودی و زوال به آن آرام و قرار نگرفتم و خداوند اوضاع و احوال زمانه را بر این وصف قرار داد که برای زمانه نه بقائیست و نه وفائی،و با این زمانه بی آرام،آرام گرفتن محال است و با سختی و تلخی بسیار از ظروف خود مرا خورانید و من نیز با صبر فراوان ظروف مرارت و سختی حضرت دوست را تا ذره ی آخر خوردم و دم نزدم ،صبر را لباسی بر تن خود و گذشت روزگار را لحافی بر روی خود قرار دادم و باصطلاح جامه ی بلا را پوشیدم و به نفس خود نهیب زدم که یا صبر کن یا از اندوه بمیر.بزرگی نیز گفته چون برای حق تعالی نهایت و پایانی متصوّر نیست از برای بلا در محبت و عشق نیز نهایتی نخواهد بود.

جنید بغدادی می گویند صبر،زندان نفس و بلاست بدون نالیدن و عجز و لابه کرد.و نیز می گوید:”کارها و احوالی برای من پیش آمد که آگر آنها بر کوه فرود می آمد ،کوه توان تحمل آنها را نمی داشت و به زمین فرو می رفت و هیچ دستی به آن کوه نمی رسید ولی من چنین بلاها را که کوه نتوانست بکشد کشیدم و ننالیدم.

دوباره از وی درباره صبر پرسیدند گفت تا قطره آخر تلخی ها را خوردن و رو ترش نکردن است.

از ابو سلیمان درباره صبر سؤال کردند گفت به خدا ما بر چیزی که دوست داریم نمی توانیم صبر کنیم پس چگونه می توانیم بر چیزی که بدمان می آید صبر کنیم؟

و گفته اند جام صبر را بیاشام که اگر آن تو را بکشد شهید محسوب خواهی شد و اگر از آن جام زنده بمانی میان خلق عزیز باشی.

هنگامی که شبلی [ذالنون] را به جرم زدن حرف حقّ،در تیمارستان انداختند/،گروهی نزد وی آمدند و ادعا داشتند ما دوستان تو هستیم و برای عیادتت آمده ایم،وی سنگهائی برداشت و به سوی آنها پرتاب کرد آنها فرار می کردند و…شبلی گفت اگر دعوی دوستی شما راست بود از بلای من(سنگ پرانی) فرار نمی کردید[دوست آنست که بر سختی های دوست نیز صبر کند].

می گویند جوانی را دیدند که با دمپائی اش به سر و صورت پیرمردی می زد به او گفتند خجالت نمی کشی که چنین کاری می کنی؟گفت جرم وی خیلی زیاد است گفتند آن چیست؟گفت این پیر با من ادعای دوستی دارد ولی سه روز است که مرا ندیده است[و این جرم سنگینی است].

کسی از بزرگان عرفان می گوید سالی به سرزمین هند وارد شدم و فردی را دیدم که یک چشم بیشتر ندارد و اهالی آنجا به وی “صبور”می گویند از مردم آنجا درباره احوالات او سؤال کردم به من گفتند در ابتدای جوانی وی دوستی داشت و مجبور شد که از وی جدا شود و به مسافرت طول و دراز برود،در هنگام وداع،یک چشم وی اشک می ریخت و دیگر چشمش فقط نگاه می کرد،به چشمی که فقط دور شدن دوست را نگاه می کرد گفت دیدن دنیا را بر تو حرام کردم چرا که تو در وقت دور شدن دوست من،تماشاگر بودی،این چشم را تا بیست سالی است که باز نکرده است .آن بزرگ عرفان می گوید : صبر جمیل آنست که صاحب درد و مصیبت را در میان مردم نشناسی که کدام است.

از سری سقطی درباره صبر پرسیدند و وی نیز شرح می داد که صبر چنین است و چنان.در همین وقت عقربی دو سه بار پایش را گزید و او ساکت و آرام بود به او گفتند ای شیخ!چرا او را نمی زدی که تو را نگزد؟گفت از خداوند شرم می کردم که درباره صبر سخن می گویم و صبر نکنم.

از فضیل عیاض پرسیدند که اصل دین چیست؟ گفت عقل.گفتند اصل عقل چیست؟ گفت حِلْم.گفتند اصل حلم چیست ؟ گفت صبر.

در خبر است که روز قیامت درویشان صبر کننده،هم نشینان خدای عزوجّل باشند.

صفتی دیگر :اصل و اساس در این قوم(عرفان) فـــقر می باشد و حقیقت فقر ،نیازمندی است و بنده نیز محتاج و نیازمند واقعی است پس غِنا و بی نیازی حقیقت،صفت حق تعالی است و فقر و نیاز،حقیقت صفت فرزند خدا.

ابومحمّد جُریری می گوید صحت و درستی فقر در آن است که آنچه را معدوم و رو به نیستی است طلب نکند تا اینکه چیز موجود و در دسترس را گم نکند.یعنی تا با وی هیچ چیز از دنیا موجود است دیگر چیزی را طلب نمی کند و از آن آنچه داشت معدوم گردد دیگر به اندازه ی ضرورت صلاح معاش و گذران عمر چیزی نمی خواهد.رفاقت با دنیا را نخواهد مگر اینکه بترسد بدون مال دنیا از اقامه فرایض عاجز و خسته می شود.ابن جلا می گوید:درویشی و فقر آنست که برای تو چیزی نباشد و اگر هم باشد هم باز چیزی برای تو نباشد.

ابومحمّد رُویم می گوید:درویشی و فقر آنست که همه موجودات نیست و نابود شوند و مفقودات(ناموجودات)به جای مانند.یعنی آنچه موجود است را ترک و ایثار بکند تا معدوم و نیست شوند و آن چه مفقود است را هرگز نخواهد تا متروک شوند.

ابوبکر کتانی می گوینداگر نیاز و فقر بنده ای به خدای تعالی از روی صفا و راستی باشد غِنا و بی نیازی او از طرف خداوند نیز راست و درست می شود چرا که این دو حال با همند و یکی بدون دیگری کامل نیست یعنی فقر و درویشی بنده به حق تعالی به همان مقدار درست و حسابی است که از غیر حق تعالی در بی نیازی و استغناء افتد.بنده چون ناتوانی ضعف و فقر ،که صفت ذات ایشان است را ببیند از همه مخلوقات چشم بپوشد و روی کمک آنها حساب نکند.چون از همه بی نیاز شد به سوی حضرت حق متمایل شود تا به غنای او مستغنی گردد و هرکس فقط و فقط به سوی خداوند رو کند و او را بی نیازترین بداند، از تمامی عالم بی نیاز می شود و چون این حال،به بنده ای فرود آید او به مخلوقات دیگر هرگز محتاج نخواهد شد.

حسین نوری می گویند درویش کسیست که هرگاه چیزی نیابد آرام باشد (و بی قراری نکند)و چون آنرا بیابد (برای رضای خدا)ببخشد و ایثار کند، در وقتی که چیزی را نیافت بداند که این منع،برای صلاح وی است نه برای خساست و بخل ورزی و تهمت.حق تعالی صلاح وی را بهتر می داند و چون این را بداند از منع،تنها منّت را می بیند و بر منت جز آرام و شکر نباشد.حال اگر چیزی را یافت به دادن و ایثار آنها بشتابد که در این دهِش، ثواب آخرت بسیار می یابد.

بزرگان گفته اند:آن کس درویش است که از ارفاق و هم از سؤال محروم باشد یعنی خدای تعالی از دوستانش مال و ثروت را می گیرد تا به غیر از حق تعالی به کسی یا چیزی آرامش نیابند و به دشمنانش مال و ثروت می دهد تا به آنها آرام و قرار گیرند و حق تعالی را فراموش کند؛و این است بخشش و عطای حضرت حق به دوستانش.

فقیر آنست که در دو عالم بی علاقه باشد و به کسی غیر حقّ اعتماد نکند که تنها او بسنده است به هیچ چیز نظر و چشم داشتی نداشته باشد و از تمامی ارفاق ها بی نصیب باشد.

اول خودت فقیر باش سپس از فقر سخن بگو چرا که فقر مقامی بزرگ داراست.فقر به زبان شریعت آنست که برای او هیچ چیز نباشد تا صدقه بر او حلال گردد و به زبان حقیقت آن است که در دو عالم هیچ علاقه و وابستگی ای نباشد نه با موجودات او را گفتگویی باشد و نه او را به معدومات و نایافتنی ها طمع باشد و نه در این فقر او را از حق تعالی نصیبی باشد به این معنا که خیال نکند که من به واسطه این فقر به خدای تعالی رسیده ام از چرا که چون بدین فقر به حق تعالی رسد غنی و ثروتمند باشد نه فقیر ،و فقر به حقیقت غنی و ثروت است و به حقیقت فقر بایسته و غنی نابایسته است .اگر همه عالم رادارد باز هم فقیر است و اگر ذره ای ندارد باز هم غنی و ثروت است.

روزی در کیف استاد جستجو می کردم و چشمم به سرمه دانی شکسته ی ساخته شده از نقره افتاد تعجب کردم .وقتی استاد وارد شد به او گفتم که در کیفت شکسته ای نقره یافتم گفت دیدی پس آنرا همانجا بگذار.دگر بار گفت آن را بردار و چیزی بخر.گفتم تو را به حق معبودت سوگند می دهم که قصّه ی این شکسته را برای من بگو.گفت هرگز خدای تعالی به من طلا و نقره و مالی نداد مگر همین شکسته،خواستم که هر وقت مُردم آنرا در کفنم بگذارند تا آنرا همین گونه به صاحب اصلی اش یعنی خدای دهم .

در خبر است که حق تعالی به داوود(ع) وحی کرد که هرگاه ثروتمند و بی نیازی را دیدی به او بگو خدا به تو برکت دهد!این گناه تو در عقوبت و عذاب تو تعجیل خواهد کرد و هرگاه فقیر و نداری را دیدی به او بگو خدا به تو برکت دهد !،که این صفت نیکوکاران است.

ابوالقاسم می گوید از دوری شنیدم که گفتند شب عید همراه حسین نوری بودم؛به او گفتم:ای مرد!فردا عید است و چه می خواهی بپوشی؟ گفت خلعت ِآن ساقی که بنده ی خویش را جرعه ها می خوراند – جرعه آن چیزی است که آدمی آنرا از بدی و تلخی به سختی قورت دهد- فردا لباس من دو چیز است فقر و صبر .این دو لباس و پوشش دلی است که عیدها و آدینه های وی خدای وی است و نه چیز دیگر.سزاوارترین لباس، لباسی است که دوست را به هنگام زیارت، در آن می بینی و چون به دیدار دوست می روی خود را با این لباس می آرائی تا او با دیدن تو ببیند که هرچه به تن داری از اوست . و شیخ اینگونه ادامه داد:

“ای دوست و امید دل من!روزگار من همه ماتم و سیاه خواهد شد اگر تو از من نهان باشی و اگر روزی و روزگاری تو را ببینم یا از تو بشنوم آن موقع،عید من خواهد بود و بس”.[ای خدا از اینکه لباس فقر و صبر را در آن شب رؤیایی بر من پوشانیدی شکر...].

از بزرگی پرسیدند برای چیست که توانگران از زیادتی که در اموال دارند به این طایفه نیکوئی نمی کنند و باز علت چیست که از کمک و مساعدت باز می مانند؟گفت:سه چیز است یکی آنکه آنچه توانگران دارند پاک نیست و این طایفه خاصان خدای تعالی اند و خواست خداست که مال ناپاک گِرد خاصان نچرخد و خدای نیز جز پاکی چیزی افزون را نپذیرد.

دوّم اینکه برای این طایفه هر نیکی و خیری مستحقّ است و هرکس چیزی به مستحق دهد خیر دنیا و آخرت بیند ؛باشد که توانگران این برکت بسیار برایشان شود.

و علت دیگر آنست که هدف خدای تعالی اینست که این طایفه در بلا و رنج دایم باشند [تمام شد]و به توانگران توفیق ندهد تا در این هدف و مراد که برای حقّ است شریک آنان باشند.

فارِس می گوید درویشی را که اثر گرسنگی و سختی بر وی بود را دیدم.به او گفتم چرا از مردم چیزی را نمی خواهی؟می ترسم از آنان چیزی بخواهم و ندهند و هلاک شوند .

از ابوعلی شنیدم که گفت درویشی در مجلسی بلند شد و تقاضای چیزی کرد و گفت سه روز است که چیزی نخورده ام .یکی از مشایخ در آن مجلس حاضر بود و تَشری بر وی زد و گفت تو دروغ می گویی که درویشی،درویشی سِرّی از اسرار خدای جلّ جلالُه است و او سرّ خویش را جایی نمی گذارد که کسی آنرا آشکار کند.

خداوند به موسی(ع) وحی فرستاد که ای موسی!هرگاه درویشی را می بینی از احوالشان سؤال کن همچنان که از توانگران می پرسی.که اگر این کار را نکنی هرچه را که به تو آموخته ام زیر خاک کن.

خداوند سبحانه و تعالی به حضرت موسی(ع) وحی فرستاد که می خواهی در روز قیامت ،حسنات تو بیشتر از همه خلایق باشد؟ گفت آری می خواهم.گفت از بیماران احوالپرسی کن و از نوع لباس پوشیدن درویشان با اطلاع باش .بعد از این دریافت وحی،موسی(ع) بر خویشتن واجب کرد که در ماه یک هفته را به عیادت بیماران و لباس درویشان(خداترسان نیازمند) اختصاص دهد.

سهل عبدالله می گوید پنج چیز از گوهر تن است درویشی که ادعای توانگری بکند و گرسنه ای که ادعای سیری داشته باشد و اندوهگینی که شادی کند و مردی که به روز روزه باشد وشب به قیام و عبادت بپردازد[تمام شد] و اظهار ضعف و سستی هم نکند و در آخر مردی که با کسی دشمنی دارد ولیکن با وی دوستی کند.

کسی گفت به خواب دیدم که قیامت برپا شده بود به مالک دینار و محمّد بن واسع گفتند که وارد بهشت شوید من نگاه می کردم که ببینم کدامیک را در پیش وارد بهشت می کنند.محمّد واسع در جلو مالک حرکت می کرد.علت را پرسیدم .گفتند زیرا او[در دنیا]یک پیراهن و مالک،دو پیراهن داشت.

خداوند تعالی به یکی از پیامبران وحی فرستاد که اگر می خواهی رضایت مرا درباره خود بدانی ،ببین رضای درویشان از تو چگونه است.

ابوبکر ورّاق می گوید:هم در دنیا و هم در آخرت خوشا به حال درویش .گفتند برای چه؟ گفت سلطان از وی در دنیا مالیات نمی گیرد[زیرا چیزی ندارد که برای آن مالیات ببندند] و خداوند پاک نیز از وی در آخرت محاسبه نمی کند.

صفت والای تواضع و فروتنی : خشوع ،فرمان حق را اطاعت کردن است و تواضع،گردن نهادن به احکام حق است به گونه ای که هیچ گونه اعتراضی نباشد.

سهل عبدالله می گویند:”هر کس دل وی (برای خدا)خاشع شود،شیطان دورادور او نمی گردد”.

اهل عرفان به اتفّاق می گویند جایگاه خشوع و فروتنی دل است ونه جای دیگر.کسی را دیدند در خود فرو رفته و شکسته دل سر بر زانو نهاده به او گفتند :”خشوع و فروتنی در دل باشد نه بر سر زانو”.

از جنید راجع به تواضع سؤال فرمودند گفت یعنی نرم[خو] باشد و انعطاف پذیر، فرمانبردار و مهربان باشد و بارکش .و تواضع و فروتنی برای خداوند آنست که تمامی احکام و اوامر او را گردن نهد و بر کرده ی او هیچ اعتراضی نداشته باشد و به هرچه می کند راضی به رضای او باشد و بس.

ابو محمّد رُویم می گویند تواضع و فروتنی،خوار و ذلیل کردن دل است از برای او که غیب را می داند یعنی بنده را شایسته نیست که خود را برای غیرخداوند،عاجز و فقیر بداند.

سهل عبدالله می گویند کمال و برتری ذکر خدای تعالی آنست که وی را مشاهده کنی و تواضع آنگاه تمام و کامل است که به حق تعالی راضی باشی و به هر چه می کند رضا دهی و از حقّ جز حق را نخواهی..بزرگی گفت تواضع عبارتست از اینکه،برای حضرت حق، پذیرفتن حق است از حق یعنی موافق حق باشی و هر چه خدا برای تو می خواهد همان را پذیرا باشی.و یا تواضع،افتخار نمودن به کم داشتن و ذلت و خواری را دست به گردن فرو گذاشتن و تحمل بارهای گران[طعنه های] افراد خلق را داشتن است.

ابی درداء می گویند آدمی از سه چیز بدشان می آید:فقر،بیماری و مرگ.چون شوق دیدار پروردگار در سر کسی بوجود بیاید درد و رنج مرگ،برایش لذتبخش خواهد شد و چون لذت ِکفاره کناهانش را در مرض و بیماری بدید،آن بیماری برایش نعمت می گردد .و هرگاه در فقر،تواضع و کوچکی خود را بدید،به امر خدا فقرش،به غَنا مبدّل می گردد…و در ادامه می گوید خوشا به حال دوستان!که مرگ و درویشی(فقر)و[بیماری]را برگزینندد .

اهل عرفان گفته اند هرکس نزد خویشتن حقیر و کوچک باشد نزد دیگران بزرگ و عزیز می شود.

مجاهد می گوید آن وقت که خدای تعالی قوم نوح(ع)را هلاک نمود تمامی کوهها تکبّر کردند ولیکن”جودی”[آرارات]تواضع نمود،به این خاطر خداوند کشتی نوح(ع)را بر وی فرود آوَرْد.

فُضیل عیّاض می گویندهرکس برای خویشتن خویش بهاء و قیمتی بداند وی از تواضع بهره و نصیبی ندارد.و نیز می گوید خداوند تعالی به کوه ها وحی فرستاد که من هر بار با یکی از شما با پیامبرم صحبت می کنم،کوه ها همه تکبر نمودند به جز طور سینا.خداوند سبحانه با موسی(ع)به واسطه تواضعش سخن گفت.

عرفاء گفته اند تواضع نعمتی است که کسی درباره آن حسودی نمی کند و لیکن کبْر محنتی است که بر وی رحم نمی کنند.عزّت و بزرگی در تواضع نمودن است و هرکس بزرگی را در تکبّر جستجو کند،نخواهد یافت.

ابن عطا می گویند:”تواضع نمودن،پذیرفتن حق و حقیقت است از هر که باشد”.

صفت خوف و ترس از خدا همراه با احترام :ابوحفص می گوید خوف وترس،تازیانه ی ادب کردن خداست برای کسی که از درگاه خدا دور است[و قصد نزدیکی دارد].”تمام شد”

ابو عمرو دمشقی می گویند خایف(ترسناک از خدا)کسی است که از نفسش بیشتر بترسد تا از شیطان.

احمد حمدویه می گویند:خایف حقیقی آنست که هر مخلوقی که خلق از وی بترسند- چه دیو و پری چه جن و انس و…- آن چیز از او(خایف)بترسد.یعنی چون باطن بنده ای بر چیزی غلبه پیدا کند اثر آن بر ظاهر وی نیز هویدا می شود خواه محبت و عشق باشد و خواه خوف و رجاء(امید).پس چون در باطن،خوف(ترسیدن)غلبه کند – خوف،باطن را می ترساند- باطن را از نظر و نگاه به غیر ِحق تعالی بسوزاند و ظاهر را از دل مشغولی به دونِِ خدا می سوزاند و خاکستر می کند،چون شیطان لعین این آثار خوف از حق تعالی را ببیند فرار را بر قرار ترجیح میدهد چرا که خوف ،از جلال و شکوه حق بر می خیزد و با جلال حق هیچ عالمی پابرجا نخواهد ماند چه رسد به دیو پلید.

ابوعبدالله بن جلا می گویند خایف آن است که تمام کسان و چیزها که آدمی از آنها می ترسد،از وی در ایمنی کامل به سر برند.

ابن خُبیق می گوید: موحد نباید که تن و لاشش از خوف خدای تعالی خالی باشد چرا که توحید بدون خوف و ترسیدن،باقی نمی ماند(و به زودی رنگ می بازد)، وقتی خوف خدای عزوجّل بر وی غلبه پیدا کند تمامی وجودش از خوف خدای انباشته می گردد و باعث می شود که همه کس و همه چیز از وی بترسند.البته حکم تمامی صفات نیز همین است مثلاً هر که از خدای تعالی شرم کند همه چیزها از وی شرم کنند،یا هرکس خدای را تعظیم و بزرگ دارد همه چیز و همه کس او را بزرگ دانند و خلاصه هرکس در ضمیر و باطن خود با صفتی از صفات خدای تبارک و تعالی صحبت کند خداوند در ظاهرهمان صفت را به شکل خلعت و جامه ای زیبا بر او اندازد و او را جزای خیر دهد،آری!به هر دست بدهی از همان دست باز پس می گیری.

شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر نعمت،نعمت از کفت بیرون کند

شیخ ادامه می دهد:کسی که ترسانندگان از وی ایمن باشند کسی است که:چون خاطر بدی از آنها در ذهن و اندیشه ی وی پدید آید در او اثر نکند یا بهتر است بگویم از او محو و ناپیدا می شوند چون وی به خوف خدای تعالی چنان مشغول است که هر چه جز خدای از او غایب باشد(شود) و هرکس از همه چیزها غایب شود همه چیزها از وی غایب و ناپیدا شوند.

“کسی یا چیزی را می سوزانند که او خود از سوزانندگی آتش خبر دارد،آن کسی که خود به نفس خویش آتش است،او را چگونه سوزند”.

ابو محمّد رویم می گویند:خوف آنست که از غیر خدا نترسی و این خود حقیقت خوف را می طلبد.این کس از خدای تعالی به خاطر خودش نمی ترسد لیکن برای اجلال و بزرگداشت وی می ترسد و بس. هر خوفی که برای نفس باشد آن خوف عقوبت و عذابی بیش نیست.یعنی خایف از دوزخ نفسانیانند و افراد ربّانی و مست خدای تعالی جز از حق خوفی به سر ندارند.آیا نمی بینی که انبیاء و فرشتگان از دوزخ ایمنند ولی از خوف و ترس خداوند خالی نیستند؟چرا که از خوف، خالی شدن ایمنی است و ایمنی(رهایی یا به حال خود واگذاشته شده) صفت زیانکاران است.

سهل عبدالله می گویند خوف ذکر(نر)است و رجاء ماده و معنایش اینست که از آن دو حقیقت ایمان متولد می شود یعنی چون تولد فرزند از مباشرت و اتصال نر و ماده است حقیقت ایمان نیز از خوف و رجا متولد می شود.[بدون هر یک از این دو نیل به ایمان،خیلی خیلی دشوار می شود].ادامه می دهد که:هرگاه بنده از خدای تعالی بترسد و تنها به او امیدوار باشد،آن خوف ایمنش دارد و لیکن وی با همین امن در حجاب و پوشش خدای باشد(محجوب باشد).یعنی هرگاه وی از شیطان یا دوزخ و یا از نفس بترسد و آنها را زمین گیر و مقهور گرداند آنها نیز تاب مقاومت را دیگر نخواهند داشت و تک و تنها در بیابان سرگردانی می مانند و نفسهای آخر خود را می کشند.

و باز می گویند:ترس از شیطان آنست که به دنبال آمال و آرزوهای دیکته شده از وی نروی چرا که هرکس با او همراهی کند و گام در جای گامهای پلید او گذارد با او قرین و همنشین شده است.و نیز ترس از دوزخ آنست که حد امر و نهی که به او شده است را بداند تا ظالم نگردد که جای ظالمان،دوزخ است.اگر این درجات خوف را هم طی کند و به آنها نیل درست پیدا کند باز هم ایمن نیست چون خدای تعالی او را از شرّ این مخوفات نگاه دارد و او را ایمن کند با این حال هم،باز محجوب است چرا که او از دوزخ و نفس و شیطان، هنوز هم ترسان است و به غیر حق تعالی مشغول ،و دل مشغولی به غیراز او به جهت فراغت از حق تعالی است و هرکس غرق و محو تماشای حضرت حق گردد از غیر حق بیخبر است و کسی را غیر از او باز نمی شناسد،باز چون به این مقام هم نرسد محجوب اندر محجوب است چه اگر به این مقام نایل می شد که شکر گذار می بود.[شکر ای خدا که مرا در این مقام ایستاندی!].

سعد بن حرب می گوید به کوفه نزد مالک بن مِعْوَل رفتم،او را دیدم که به تنهائی در خانه نشسته است به او گفتم از تنهائی نمی ترسی؟گفت فقط می دانم که با خدا کسی از چیزی نمی ترسد .

ابوالقاسم حکیم می گوید هر کس از چیزی بترسد از آن فرار می کند و کسی که از خدا بترسد به سویش می رود.

معاذ جبل می گوید دل مؤمن هرگز آرام و قرار ندارد و ترس وی ساکن نمی شود تا اینکه از پل صراط(پل دوزخ)(فیض)بگذرد.

ابوعلی دقّاق می گوید برای عیادت ابوبکر فورک به نزد ایشان رفتم وقتی مرا دید اشک از چشمانش فرو ریخت ومن گفتم خدا برایت شفا بفرستد خدا به تو عافیت دهد گفت مگر خیال می کنی من از مرگ می ترسم .نه من از بعد از مرگ[و وقایع بعد از آن]می ترسم.

[از خدا بترسید]می گویند عیسی مسیح روزی با یکی از صالحان بنی اسرائیل در شهر می رفتند که فرد فاسقی که به فسق و فجور معروف بود با سری در پیش افکنده و شکسته دل به آنها برخورد کرد او دعا کرد ” خدایا مرا بیامرز.و فرد (مذهبی) و صالح همراه عیسی(ع)دعا کرد که ای خدا!فردای قیامت میان من و این فرد گناهکار فاصله بیانداز.خداوند تعالی به عیسی(ع) وحی فرستاد که دعای هر دو را اجابت کردم ؛این صالح را جواب ردّ دادم و این مجرم[مفلوک]را آمرزیدم.(داستان باجگیر و فریسی)

صفت امیـــد عارف :.رجا،دل بستن به چیزی دلخواه است که در آینده خواهد بود و خوف نیز به آینده تعلّق دارد.شور و نشاط دل ها به امید و رجاء است.فرقست میان امید و آرزو ،امید صاحبش را به تلاش و کوشش وامی دارد و بالعکس آرزو صاحبش را تنبلی و سستی به بار می آورد.با این احوال،رجاء ستوده و تمنی و آرزو نکوهش شده است.

و نیز گفته اند رجاء،شادی دل به وعده های خوب است و نیز گفته اند دید و نظر به رحمت بسیار خداوند می باشد.ابوعلی رودباری راست می گوید خوف(ترس) و رجاء(امید)مانند دو بال پرنده است هرگاه دو بال سالم باشد پرنده خوب[و سر حال]می پرد ولی اگر یک بال سالم باشد و دیگری ناسالم،پرنده بد و ناجور می پرد حالا اگر هر دو بال ناقص باشند پرنده هلاک می شود(خواهد مُرد).

یحیی بن معاذ می گوید (ای خدا!)شیرین ترین عطاها در دل من رجاء توست و خوش ترین سخنها بر زبان من حمد و ثنای تو دوست ترین[بهترین]زمان ها برای من دیدار و ملاقات توست.

می گویند گبری نزد حضرت ابراهیم(ع) آمد و از حضرت خواست که مهمان او شود وی گفتند اگر خداپرست بشوی تو را می پذیرم.گبر نیز این را که شنید رفت.خدای عزوجّل وحی فرستاد که ای ابراهیم!به او گفتی تا از دین خویش انصراف ندهی به تو غذا نمی دهم؟با اینکه کافر است هفتاد سال است که او را روزی می دهم.اگر تو امروز او را غذا می دادی و به وی اعتراض نمی کردی چه می شد؟ ابراهیم بعد از اینکه این پیام را شنید به دنبال گبر رفت و او را برای پذیرائی به خانه آورد و پیام خدا را برای او بیان داشت مرد کافر نیز گفت اگر خدای تو اینقدر با من کریم است من در قبال او زانو خواهم زد.

از ابوعلی شنیدم که بوسهل صعلوکی،بوسهل زجاجی را به خواب دید به او گفت حالت چطور است[در اینجا]؟ گفت اینجا کار خیلی خیلی آسان است که خیال می کردم.

مالک بن دینار را به خواب دیدند گفت خداوند را دیدم که من با اینکه گناهان بسیار کرده بودم ولی به او حُسن ظن(گمان خوب)داشتم وی نیز تمام گناهانم را به این جهت از من محو کرد.

خداوند می گویند من چنان هستم که بنده به من گمان بد می برد ولیکن من با او هستم،هرگاه مرا پنهانی یاد کند وی را پهانی یاد می کنم.اگر در جمع مرا یاد کند من نیز او را در جمع یاد می کنم انهم به بهترین صورت،و اگر به مقدار یک دست(وجب)به من نزدیک شود من دو برابر[میلیاردها] آن به او نزدیک می شوم و اگر بیشتر به من نزدیک شود من سه برابر آن به او نزدیک می شوم و خلاصه اگر با ناز(آهسته) به سویم بیاید من با حالت دو به سوی وی می روم.[پدرم این را که شنید .وی از عرفاست].

می گویند عبدالله مبارک وقتی با گبری در میدان جنگ کارزار می کرد هنگامه ی دعا و نماز گبر شد و وی از عبدالله مهلت خواست تا نماز و عبادتش را ادا کند او به این خواسته گبر تن داد و به او اجازه داد تا آفتاب را سجده کند.ابن مبارک خواست که به گبر ضربه ای بزند ناگاه ندائی به او رسید که« به عهد و پیمان وفا کنید ،به درستیکه عهد و پیمان پرسیده خواهد شد»وقتی نماز تمام شد گبر گفت چرا مرا نکشتی و چه شد که منصرف شدی؟عبدالله قصّه را برایش گفت .گبر(کافر)گفت آن خدائی که به خاطر دشمن ،دوستش را سرزنش می کند خیلی کریم است و …به خداوند ایمان آورد و از بهترین ها شد.

ابراهیم ادهم می گوید در روزگاری به سفر حج مشرف شدم طوافگاه بسیار شلوغ بود و منتظر شدم تا آنجا خلوت شود که من به آنجا بروم .خلاصه بعد از مدتی خلوت شد و آنجا رفتم و طواف کردم و پشت سر هم می گفتم:” خدایا مرا نگهدار.خدایا مرا محفوظ دار”ناگاه هاتفی آمد و ندا کرد ای پسر ادهم!تو و همه مردم از من عصمت می خواهید پس بر چه کسی “رحم”کنم.

و می گویند مردی شراب خوار بود و عده ای را در یک مجلس[پارتی]حمع کرده بود و قصد داشت به آنها میوه ای خوب بخوراند به این منظور چهار درهم به نوکرش داد تا برای او از بازار میوه هائی را بخرد که شایسته این مهمانی است.نوکر می رود و در بین راه منصور عمّار را می بیند که در یک جائی نشسته است و مردم را موعظه می کند و در بین صحبتهایش می گوید هر کس درویشی را که من می شناسم چهار درهم بدهد،برایش چهار دعا بکنم .نوکر چهار درهم را داد و منصور عمّار به او گفت از من چه می خواهی؟گفت آزادی و او دعا کرد.گفت دیگر چه می خواهی؟گفت می خواهم خدای عزوجّل عوض این درهم ها را به من بازگرداند گفت دیگر چه می خواهی؟گفت می خواهم که خدا خواجه و رئیس مرا توبه عنایت کند.این را هم دعاکرد و گفت آخرین و چهارمین خواسته ات را بگو و برو.گفت دعا کن خدا مرا و خواجه ام را و و تو را و این قوم را بیامرزد و منصور هم دعا کرد.مرد نوکر به خانه برگشت خواجه از او پرسید که چرا دیر آمدی و او نیز تمام قصّه را باز گفت خواجه از نوکر پرسید دعا چه کردی؟گفت برای خودم آزادی خواستم.گفت تو را همین حالا آزاد کردم دیگر چه گفتی؟خدای تعالی عوض این درهم ها را به من باز گرداند خواجه گفت از مال خودم به تو چهار هزار درهم می دهم.سوّمین دعایت چه بود؟گفت خداوند تو را توبه دهد خواجه گفت برای خدا توبه کردم..چهارمین چه بود؟گفت این بود که خداوند من و تو و منصورعمّار و همه این قوم را بیامرزد .خواجه با حالی دگرگون شده گفت این یکی به دست من نیست .شب هنگام که خوابیده بود در خواب دید که کسی می گوید آنچه را بدست تو بود انجام دادی و خیال می کنی آنچه را به فرمان منست نمی کنم!تو و نوکرت و منصور و آن عدّه که گرداگرد او بودند را بیامرزیدم.(خداوندا شکرت)

خدای تعالی به داوود(ع) وحی کرد که ای داوود!به قوم خویش بگو من شما را نیافریدم که بر شما سود کنم بلکه برای این آفریدم که شما بر من سود کنید.

صفت تقوا و پرهیزگاری :می گویند تقوا عبارت از آنست احوال را به قدر انفراد مشاهده کنی یعنی اصل تقوا به دو معنا قرار دارد:یکی ترسیدن و دیگر پرهیز کردن.و تقوای بنده از خدای تعالی به دو معناست:یا ترس از عذابست یا ترس از جدائی.و نشانۀ ترس از عذاب ["تمام شد"]آنست که در احکام مربوط به امر و نهی خدای تخلفی نکند و آنها را به درستی بشنود و عمل کند و حقوق و حدود را بشناسد و به قول معروف پا را از گلیم خود درازتر نکند تا مستوجب عذاب الهی نگردد.و اگر ترس از جدائی باشد از غیر از خدا دوری کند و با غیر او آرام و قرار نگیرد و باصطلاح دل در گروچیز دیگر ننهد تا از حق جدا نماند.[جدائی؛لحظۀ مرگ عارف است(بعد از چشیدن محبت خداوند،دانسته ام که حتی شمشیر نمی تواند مرا از خدا جدا کند].

و نیز گویند تقوا آنست که به مقدار انفراد،احوال را ببیند و از غیر خدای عزوجّل پرهیز کند به معنای آرام گرفتن با وی و یا خوش آمدن آن چیز به دل وی است و اینها همه بر احوال بنیاد نهاده شده اند،یعنی هر چیزی که در سر بنده خوش بیاید به آن چیز تمایل پیدا می کند و به واسطۀ آن به آرامش می رسد و به همان مقدار که به غیر از حق تمایل پیدا کند ،به همان مقدار بین او و حق تعالی فاصله می افتد و کار به جدائی و انفصال می کشد.پس احوال بنده یا ظاهری است مثل اطاعت و یا باطنی است مثل مشاهده و خوف و رجاء و …بنده در این احوال بایستی که از سایرین جدا افتد تا یک متقی تمام عیّار گردد نه بدان معنا که انجام ندهد چرا که نکردن،عصیان و فسق است بلکه آن کرده را فعل خویش نبیند و پیوسته خود را در کوتاهی عمل ،مقصّر بداند، آرام و قرار نداشته باشد بهتر از آن را طلب نکند. نهایت اینکه تقوا آنست که در هر حالی که بوده باشی حق تعالی را ناظر بدانی نه فقط در یک حال مخصوص،تا به چیزی جز خدای آرام نگیری.

محمّد بن سنجان می گویند تقوا،ترک نمودن هر چیز غیر از خداست یعنی این را که گفتم نه به آن معناست که به جز خدا هیچ کس را نشناسد چرا که پیامبران ،غیر از خدایند و کسی تا به آنها ایمان نیاورد نمی تواند متقی باشد بلکه به این معناست که به غیر از خدا متمایل نشود و فقط از او بترسد زیرا بنده با هر چیز دم خور شود یا به میل کردن به سوی آن یا به ترس از آن ،تمام چیزهای دیگر برای او نامفهوم، متروکه و بی ارزش می شود، به هر حال!ترک هر چیز غیر ازخدا،نیل به تقوا را امکان پذیرتر می گرداند.

سهل عبدالله اینطور بیان می کند:”تقوا و پرهیزکاری،از نهی کناره گرفتن است و باید بنده به آن مقدار از نفس جدا شود و لذّات ِآن را دور بریزد تا به یقین برسد.یعنی برای اینکه یقین به غیب،در سر بیافتد و نفس،به آرامش در کنار دوست دست یابد باید که تمام حظوظ را دور ریخت . لذات نفس را طلب کردن،دلیل بر خودخواهی است با این وجود، دوست و مونسی در این میانه وجود نخواهد داشت که به آن اندیشیده شود پس با وجود لذتهای زودگذر و فانی است که دوستی از میان برمی خیزد و هرگاه دوستی ای نباشد که به آن دل بست، نیل به یقین ممکن نخواهد بود.

باز می گوید:”من از تو(خدا) می ترسم و این ترس من نه به آن خاطر است که از بازگشت به سوی تو می ترسم و می ترسم که مرا به دوزخ ببری و نفس مرا عذاب کنی .نه هرگز؛ می خواهم سری به تن نفس نباشد ،صد هزار نفس فدای دوست باد!.خوف من نه این است و نه آن،تو برای من تنها مونسی هستی که مرا با تو الفتی دیرینه است در سر من جز یاد و نام و تو نیست و کسی که این چیز بزرگ را دارد ،عذاب تو برای او مقرّر نمی شود.

… تو سِرّ همه اسرار و نیز نهان تمام نهانی ها را می دانی،پس چون تو از اسرار،آن را می دانی که غیر از تو نمی داند باید فقط از تو ترسید نه دیگری.یعنی من از کسی که ارزش ترسیدن ندارد،نمی ترسم چرا که هیبت و بزرگی تو آنچنان مرا فرا گرفته که همه چیزهای بزرگ نزدم حقیرند و کوچک.و چون هر کاری را غیر از تو کسی نمی تواند انجام دهد پس فقط باید از تو هیبت داشت نه دیگری.تو تمامی سر و احوالاتم را مشغول خود کرده ای که غیر از تو کسی در خاطر من نیست پس دلیلی ندارد از کسی بترسم.تو از همۀ چیزها بزرگتری و کسی که بزرگترین را در کنار دارد ،محال است از چیزهای حقیر و کوچک بترسد”.

نصرآبادی می گوید تقوا آنست که بنده از هرچه غیر خداست بپرهیزد.

می گویند ابایزید[بسطامی]در صحرائی با یکی از یارانش لباسهایشان را می شستند یار همراه وی گفت لباسها را به دیوارها آویزان کنیم تا خشک شود ابایزید اجازه ندادند و گفت نمی شود میخ در دیوار بزنیم،همراه گفت روی درختان پهن می کنیم.باز گفت شاخه های درختان می شکند .گفت روی علف ها می اندازیم تا خشک شوند.اینبار نیز قبول نکرد و گفت علف ها برای خوردن چارپایان است و نباید آنها را بر ایشان پوشیده سازیم .سپس خود شیخ پشت به آفتاب کرد و لباس ا را بر پشت انداخت تا خشک شود.

صفت اخلاص و یکرنگی عارف :شیخ جنید بغدادی می گوید:” اخلاص،انفراد و تَک شدن است و هر چیز یگانه باشد و با غیره نیامیزد خالص است مثل طلای خالص .خلوص در زبان و لغت عرب،به معنی خروج است و کسی که از قومی جدا شود و به دیگری بپیوندد می گویند خلص من بینهم .باز می گویند اخلاص یعنی اینکه،در هر کاری برای رضای خدا تنها او را طلب بکنی.پس اخلاص افراد عامّ ،ترکِ شرک است. هرگاه ایشان از شرک دوری جستند و به یگانگی خدای ایمان آورند ،این یکی شدنشان برای ذات احدیّت به اخلاص در صفات و فعل منتهی می شود به عبارتی؛ هیچ چیز را در ذات و صفات و فعل به وی تشبیه نکنند و اگر اینها همه خالص شد بداند که مؤمنی مخلص گشته است،البته ریا نکند تا عملش باطل نگردد و نیز کار را فقط برای رضای خدا انجام دهد نه طمع ثواب و ترس از عذاب. با این حال اگر تمام دردها و رنج های دو عالم به او باریدن بگیرد چون رضایت خدای تعالی را یافته ،برای او بس است ونیز هر چه را انجام بدهد،کردۀ خویش نبیند و همه را فعل و کردۀ خدای تعالی بداند ،اخلاص به او روی آورده است.

سرّی می گوید هرکس خویشتن را در چشم مردمان به صفتی که در وی نیست،آراسته گرداند،از آن مقام و رتبه خود در نزد خدای تعالی بیفتد[از چشم خدا بیفتد].

هیچ عملی در این دنیا بدون اخلاص تمام و کامل نیست. عمل ناخالص در راه باز می ماند و رونده به سوی خدا سر در گم و حیران رها می شود. اخلاص در اعتقاد و ایمان بسیار دشوارتر و حیرانی آن افزون تر خواهد بود اگر توفیق و مدد خدای تعالی بر تو نباشد- او که از اَزل و آباد بر تو منت نهاد و خالص شدن را قسمتت گردانید – آری!باید قدر این منت بزرگ را دانست و شکرش را به جای آورد .

ابو رُویم می گویند اخلاص،آنست که کار و عملی را بدون هیچ چشمداشتی انجام دهی و خود را در این میانه نبینی.یعنی چون فعل و کردۀ خود را دیدی بدان که خویشتن را دیدی وکسی که خود را دید ،خدای تعالی را نمی تواند ببیند.

ابی العباس عطا می گویند هر گاه از این چهار عمل که آفت های طاعت و بندگی خدایند بیرون بیایی خالص[درگاه ربوبی]شده ای:۱- عُجب نفس(غرور)۲- ریا نمودن برای مردم۳- طمع در عوض۴- دیدن عمل

شیخ ابو یعقوب سوسی می گوید:عمل خالص آنست که نه فرشته بداند که برایت بنویسد و نه شیطان پلید ِحسود بداند تا آنرا تباه سازد و نه نفس تا مغرور شود [فقط خدای بداند و بس] و آن بریدن بنده از همه چیزها به سوی خدا عزوجّل است و نیز برگشت و رجوع به خدای تعالی از فعل و کردۀ خود.یعنی باید از غیر او دل بکنی و فقط به وی بپیوندی،همه افعال را از او بدانی و از کوتاهی نمودن در خدمت و طاعت شرمگین باشی و از خدای عذر بخواهی تا او تو را خاصّۀ خود گرداند و از آفات[۴ آفت]محفوظ دارد.

یکی از پیران در مسجد نماز می خواند و همیشه هم در صف اوّل نمازگزاران بود تا اینکه یک روز برای وی گرفتاری بوجود آمد و نتوانست به نماز جماعت حاضر شود بعد از مدّتی که مشکل وی حلّ شد به مسجد رفت و در صف آخر ایستاد .حدود یک سال هم او را در مسجد ندیدند بعد از این جریان ،علّت را از وی پرسیدند گفت:”چندین سال بود که در این مسجد،آنهم در صفّ اوّل نمازهای قضای بسیار می خواندم و نزد خود خیال می کردم که برای خدا اخلاص به جای آورده ام.و آنروز که مردم مرا در صف آخر دیدند،خجالت زده شدم و دانستم که سرخوشی و نشاط آن روزگاران از دیدن مردم است بدین خاطرهمه آن نمازها را،قضا کردم[و اکنون نزد شما برگشته ام].”تمـــــــــام شد”

فضیل عیّاض می گوید دست نگه داشتن برای مردمان،ریا باشد و کار کردن برای مردم شرک است و اخلاص آنست که خدای عزوجّل تو را از این دو عافیت(خلاصی)دهد.

جنید می گوید اخلاص سرّی میان بنده و خداست که نه فرشته می داند تا آنرا بنویسد و نه شیطان آنرا می داند که تباهش سازد و نه هوا می داند تا آنرا بگرداند.

مکحول می گوید که هیچ بنده ای نباشد که چهل روز در عبادت اخلاص به جای بیاوردمگر اینکه چشمه حکمت از دل وی بر زبانش جاری گردد.

از ابراهیم ادهم پرسیدند روزگار را چگونه می گذرانی؟ گفت سه تا مرکب[اسب] دارم که آنها را در خانه بسته ام که هرگاه نعمتی برای من بوجود بیاید بر مرکب شکر می نشینم و نزد او می روم.و هرگاه بلائی برای من بوجود بیاید بر مرکب صبر می نشینم و به جلو می روم و هرگاه طاعتی بوجود بیاید بر مرکب اخلاص می نشینم و به پیش می روم.

ابوسلیمان می گوید هرگاه بنده ای مخلص بشود به یکباره “ریا و وسواس”از وی بریده می گردد[رخت برمی بندد].

صفت شکر گذاری عارف :یکی دیگر از عرفاء به نام حارث محاسبی می گویند:شکر،افزونی است از طرف خدای تعالی برای شاکران نعمت هایش.چون بنده ای شکر کند و آن را به جای آورَد،خدای تعالی به آن بنده فیض بیشتر می دهد تا به شکر و سپاسگزاریش بیافزاید یعنی بنده نمی تواند اطاعت کند مگر به اذن و اجازۀ وی حال اگر آن اطاعت را ببیند و لیکن توفیق خداوند را بر خود نبیند طاعت وی مورد قبول نیست، باز چون ببیند که خدا بر او منت گذاشته و به وی توفیق داده ولی طاعت خود را نبیند لازم است که آن منت را شکر گذارد و حق تعالی نیز توفیق طاعت را برای وی بیشتر و بیشتر می کند.پس همان مقدار که شکر منت باعث زیادی نعمت می شود همان مقدار هم حق تعالی به کمک می آید و فیــــض(هدیه مُفت و مجانی خداوند) اطاعت را زیاد می گرداند.

بزرگان گفته اند نشانۀ طاعتی که مورد قبول واقع شده است این باشد که بعد از آن طاعت،بنده توفیق طاعتی دیگر را به دست آورد چرا که شکر نعمت و طاعت،زیادت را بر خدای تبارک وتعالی واجب می گرداند و اگر توفیق عبادت و طاعت دیگر را نیافت بداند که پیشین نیز مردود گردیده است. پس افزونی بر شکر طاعت،توفیق اطاعت است که برای بنده به وجود آمده است؛ هر نعمتی،شکری ویژه و مخصوص می طلبد چرا که می بایست شکر در تمامی احوال موجود باشد فرضاً شکر مال سخاوت کردن و بخشیدن آنست ،شکر نفَس عبادت و دعااست،شکر زبان تصدیق و ذکر گفتن است،شکر دل به توحید و عشقی است که خداوند آنرا در آن نهاد،شکر سر به قربت و مشاهده ذات انور حقّ است والی آخر.و دیگر آنکه همه اعمال را از وی داند نه از خویشتن.تا اینکه آنچه را به کمک حضرت حقّ یافته است همیشه با وی بماند ،آری!آنچه را آدمی نمی یابد،با شکر کردن می توان آنرا به دست آورد.

ابی سعید خراز می گویند شکر،قرار گرفتن نعمت بر مُنعم است و اقرار به سوی خدای عزوجّل.یعنی شرط ادای شکر،دو مورد است:یکی اقرار کردن به سوی حضرت حقّ تا ایمان و اعتقاد به دست بیآید،دوم اینکه اعتراف کردن به اینکه هرچه هست از جانب اوست و اعتراف به کوتاهی کردن از گزاردن حق شکر،تا حق تعالی آن کوتاهی را ببخشاید و افزونیش را از سر گیرد.در روایتی آمده است داوود(ع)گفت:خدایا!می خواهم بدانم که آدم(ع) شکر را چگونه به جای می آورد خدای فرمودند:ای داوود!آدم تمام چیزها را از ما می دانست پس بر آن چیز،شکر می کرد.

ابو علی رودباری در دوبیتی زیبا می گویند:اگر هر اندام(سلول)از من لغتی باشد تا با آن به سبب نیکوئی های بسیاری که بر من کرده ای،حمد و شکر تو را بگویم هرگز توانائی آنرا ندارم چرا که نعمت های تو از شکر من افزون تر خواهد بود.یعنی شکر و سپاس دو کار را همزمان انجام می دهد نعمت های موجود را در حبس خود نگه می دارد تا تباه نشوند و از بین نروند و دیگر اینکه برای نعمت های ناموجود دامی می گردد تا به دست آیند،پس اگر بنده توفیق شکرکردن را پیدا نکند،نعمت موجود را به راحتی از دست می دهد و ناموجود را به دست نمی آورد.قصد آن مرد روحانی در این دو بیت آنستکه ای خدای مهربان!این توفیق شکر را که به من دادی تا نعمت موجود برای من باقی بماند و ناموجود به دستم بیاید ،این منت تو زیادتر از آن نعمتهاست، خوشبختی و سعادت من به بسیاری ِ داشتن نعمت ها نیست ؛بلکه به باقی ماندن آنها بر منست. [خدایا شکر].

مرد خداترس ادامه می دهد که شکر عبارت است از آنکه بنده بواسطه آن ،فقط مُنعِم را ببیند و بس.یعنی نعمت به ذات خودش بزرگ نیست ،بزرگی نعمت در بزرگی منعم(دهنده نعمت)است و مقدار و اندازه ای برای نعمت نخواهد بود لیکن آن مقدار در یاد کردن منعم است که اگر بنده ای نزد خداوند محل و جایگاهی نداشت که او را یاد نمی آورد.یاد آوردن، صفت ازلی یاد کننده است و آن را جز با شکر کردن نمی توان جبران کرد.برخی از بزرگان پا را بالاتر نهاده که حتی در این مقام،ناتوانی و حیرت خود را دیده اند و از شکر کردن نیز فرو مانده اند.[ما که هنوز اندر خم یک کوچه ایم].

یحیی معاذ می گویند تا زمانی که شکر می کنی شکرگذار(واقعی)نیستی چرا که پایان شکر حیرت است یعنی شکرگذاری از خدای تعالی نعمتی است که باز باید شکر آن نعمت را به جای آورد و برای این موضوع نهایتی نیست حتی اگر به بنده یک نعمت فرود آید،توفیقی بزرگ بر او خواهد بود تا به این توفیق تا ابد شکر کند و بر این شکر نعمت ،در آرامش جاودانه بماند و واپس نزند.

ابوالحسین نوری می گویند ای خدا!من تو را شکر می کنم نه به آن جهت که توانسته باشم منعمی تو را جبران کرده باشم؛و لیکن شکر می کنم تا بگویند او خدای را شکر کرده است(همین!).من تو را شکر می کنم فقط به خاطر به جا آوردن بندگی و تحصیل صفت شاکر بودن نه چیزی افزون تر….

باز بزرگی در مناجات گفته است خدایا!تو می دانی که من از شکر تو ناتوانم پس تو خودت به جای من از خود تشکر کن.یعنی هر چیزی که انجامش از طرف بنده امکان پذیر نیست به حق تعالی باز می گردد تا وی آنرا اَدا کند .

ابوعثمان می گوید “شکر”دانستن عجز و ناتوانی از “شکر”است یعنی اقرار به ناتوانی در شکر کردن.و “شکر”بر شکر،بهترین باشد به گونه ای که شکر خویش را تنها توفیقی از سوی وی(خدا) بدانی و آن توفیق،نعمتی است که به تو ارزانی شده و او را بر آن،شکر می گویی پس بر شکر،شکر می کنی و این نامتناهی است.و ایشان می گوید:

“شکر عام(افراد معمولی) بر غذا و لباس است که به او عطا می شود و شکر خواص،بر آنچه به دل از معانی وارد می شود.

نیز گفته اند شکر،اضافه کردن نعمت است با فروتنی کردن به او که نعمت را عطا کرده است.آنکه بر این عطا،شکر کند “شاکر”نام دارد و او که بر بلا شکر گزاری کند شکور نام نهاده اند و نیز بزرگان عرفان گفته اند شاکر آن کسی است که بر چیزی که موجود است شکر گزاری بکند و شکور کسی است که بر مفقود(نداشتن)شکر بگزارد.

گفته اند شکر چشم آنست که هرگاه از کسی عیبی ببینی آنرا پوشیده داری،و شکر گوش آنست که هرگاه چیز زشتی بشنوی آنرا بپوشانی[نشنیده بگیری].

در روایات هست که اوّل کسی که وارد بهشت می شود کسانی اند که خداوند را در هر حال(شادی یا بلا)که باشند،شکر کنند.

شبلی می گویند:”شکر،دیدن مُنعِم است نه دیدن نعمت”.

مردی نزد سهل بن عبدالله آمد و گفت دزد به خانه من زده و تمام وسایل مرا برده است،برو شکر کن؛اگر دزد که همان شیطان است می آمد و درستی ایمان تو را می برد چه می کردی!!

می گویند وقتی به حضرت ادریس(ع) آمرزیدنش را مژده دادند وی از خداوند درخواست زندگی مجدد کرد .به وی گفتند منظورت از این خواسته چیست؟گفت زندگانی خواستم تا وی را شکر کنم چرا که قبلاً هم اگر عملی انجام می دادم برای آمرزش بود،فرشته ای پرهایش را باز کرد و او را در آغوش گرفت و به آسمان برد.

از کسی حکایت می کنند که در سفری پیری کهن سال را دیدم و از وی راز درازی عمرش را سؤال کردم وی گفت در جوانی عاشق دختر عمویم شدم و او نیز بسیار مرا دوست داشت تا اینکه خداوند به من و او توفیق داد و زن و شوهر شدیم.وی را به خانه ی من آوردند،در شب اوّل عروسی امان به او گفتم بیا خدا را شکر کنیم که من وتو را به هم رساند،در آن شب نماز می خواندیم و شکر می کردیم و هرگز به هم دست نزدیم و شب بعد و شبهای دیگر هم چنین کردیم تا هفتاد سال که هنوز هم در کنار هم هستیم .به زن گفتم این پیر راست می گوید؟گفت آری[و من هنوز باکره ام...].

:توکّل واعتماد :صفت دیگر عارف :هر که ایمانش درست و کامل تر است، امر توکل را بایستی که بهتر انجام دهد توکّل را به داشتن ایمان وابسته دانسته اند و هر چیزی که به چیزی دیگر مقیّد باشد،زوال و تباهی وی زوال و یا سستی آن چیز را واجب می کند.و باز اینکه خدای تعالی تمامی امور متوکلان را ضمانت نموده است به عبارتی،هر که بر خداوند توکل کند،خداوند برای او کافی هست و هرگاه خداوند را یافت،کسی دیگر به کار او نمی آید و چون خدا برای او بوده ،منافع بسیار برایش به ارمغان آورده می شود و نیز مضرات بسیاری را از او دفع خواهد شد.

خداوند به متوکلان عشق و محبّت بسیار عطا نموده و آنها را مورد لطف رهین خود قرار داده است گفته اند توّکل[راستین]آن باشد که نزد تو کم و زیاد هر دو یکی باشد. و نیز حسین منصور می گوید توکّل به حقّ آنست که تنها خداوند را کافی بدانی و فقط اندر فقط به وی اعتماد کنی.و توکّل ایمنی می باشد با آنچه در خزینه خدا عزوجّل است و نا امید شدن از هرآنچه در دست مردمان است..

عمر بن سنان می گوید روزی ابراهیم خوّاص نزد ما آمد به او گفتیم از عجایبی که دیده ای ما را خبر بده گفت حضرت خضر(ع) را دیدم وی از من طلب صحبت کرد ترسیدم توکل من تباه شود ،از صحبت کردن با او خوداری کردم.

سهل بن عبدالله می گوید اوّلین مقام در توکّل آنست که بنده پیش خداوند چنان باشد که مرده پیش مرده شوی می باشد که او هر طور که بخواهد مرده را تاب می دهد و مرده هیچ اراده ای از خود ندارد و بی حرکت است.

سری سقطی می گویند:توکل آنست که از حول و قوّت خویش بیرون آئی یعنی نه هر چیز به تو نرسیده را از طرف خودت بدانی ونه هر چیز که به تو رسیده را به قوت و قدرت خودت ببینی .اصل توکل اینست که خود را به حضرت حقّ بسپاری و دیگر هیچ.

ابن مسروق می گویند توکل،به هر حکمی که حق تعالی از ازل بر تو نوشته است گردن بگذاری،به آن حکم،چه خوشت بیاید و چه بدت بیاید، هیچ گونه اعتراضی نکنی چرا که هر مالکی می تواند در ملک خودش تصرف کند[و به کسی هم ربطی ندارد].

سهل عبدالله می گوید توکل آنست که پیش خدای عزوجّل مُسترسَل باشید یعنی هر کجا تو را بکشند بروی و مخالفتی نکنی،آنچیزکه برای خود خواسته ای را به سوئی بگذاری و چیز خدا را بر خودت مقدّم بداری و منتظر فرمان او باشی تا از قبضۀ سلطنت وی چیزی فرا رسد.

ابو عبدالله قَرَشی می گوید توکل آنست که خودت را به خدا واگذار کنی و همواره با او باشی تا در پناه وی، از پناه گرفتن به دیگری بی نیاز شوی ؛کسی که خدا با وی است از سایر خلایق در ایمنی است و کسی که خدای تعالی او را ایمنی بدهد وبالا ببَرد، دست کسی دیگر به او نخواهد رسید[باور کنید].

ابی سعید خراز می گوید همیشه و در تمامی احوال، کفایت های اهل ملک و مملکت از سوی خدای تعالی بر قرار است و کسی را تنها و بی کس در سرزمین تنهائی رها نمی سازد، کسانی که در مقام توکل به صفا برسند تمامی چیزها را از جانب خدای تعالی می دانند و بس.کسی که به این مقام نایل آید تقاضا و خواهش کردن را به کناری می گذارد برای اینکه تقاضا و درخواست،دشمنی است و با دوست،دشمنی کردن روا و شایسته نیست.

و به عبارتی توکل آنست که در کفایت،کفایت و کافی بودن از درگاه لایزال خداوندی را تقاضا(گدائی)بکنی.چنانکه شیخ ابوبکر شبلی می گویند که توکل کردن یک گدائی خوب باشد یعنی چون توکل به کسی بکنی تا مرا به کسی نیازی نباشد و کارهای من را راست دارد این نیز در سکوت ،تقاضا کردن است.مردم عوام به وسیله زبان،خواهش و تقاضایشان را مطرح می کنند و خوّاص به وسیله توکل سر.ولی چون مقام صفا پیش آید،تقاضا از میان بر می خیزد و(نه با زبان و نه با توکل) تنها خدای تعالی را می بیند و از او چیزی را طلب نمی کند ،کسی که خود را نزد حق تعالی مُحقّ نداند،هرگز تقاضائی را مطرح نمی کند.

حَمْدون قصّار می گوید توکّل،دست دراز کردن به سوی خداست.

سهل عبدالله می گویند برای همه مقام ها رو و پشتی است به جز توکل که برایش پشتی نخواهد بود و همه اش رو باشد،از این توکل،عنایت می خواهد و نه کفایت، و تفسیرش اینست که ازوی عوضی را طلب نکند و همه اختیار را به او واگذارد؛همه مقامات کم و زیاد می شوند و برایشان نیز پشت و رو شایسته باشد – تمامی اینها از صفات بنده ای است که از رنگی به رنگ دیگر متغیر است – ولی توکل،ترک اختیار و تدبیر است و حقیقت توکل واگذاری تمام تدبیرهاست به کسی که تمام امور در قبضه سلطنت اوست و دیگر هیچ.حال اگر تدبیر امور را به دیگری واگذار کنیم از مقام والای توکل و تفویض امور به خدای عزوجّل دور مانده ایم. در نهایت برای بنده سزاوار است که خود را تسلیم حضرت حق گرداند تا وی هرچه می خواهد،بکند. والسلام.

ابو نصر سرّاج می گوید شرط توکّل آنست که ابوتراب نَخْشبی کرده است و آنست که خویش را دریای عبّودیت و بندگی بیندازی و دل با خداوند بسته کنی و به قدر کفایت که به تو داده شده آرام بگیری؛اگر بدهد شکر کنی و اگر بازگیرد(ندهد)صبر بکنی.

از حَمْدون درباره توکّل پرسیدند گفت اگر ده هزار درهم(پول زیادی)داشته باشی و به مقدار یک درهم و حتّی کمتر بدهی بر گردن تو باشد ایمن نخواهی بود تا اینکه بمیری و اگر بالعکس ده هزار درهم وام به گردن تو باشد و هیچ چیز هم نداشته باشی از ادا کردن آن بوسیله خدا نا امید نباشی.

از استاد ابوعلی شنیدم که گفت توکّل سه درجه است:توکّل،تسلیم و تفویض(واگذاری).متوکّل با وعده آرام و قرار می گیرد و صاحب تسلیم علم وی(خدا)را کافی می داند و صاحب تفویض به حکم وی رضا می دهد.

و نیز گفته:”توکّل بدایت(آغاز) است و تسلیم واسطه و تفویض نهایت(پایان).توکل صفت مؤمنان است و تسلیم صفت اولیاء و تفویض صفت موحّدان(یکتا پرستان).هر کس در میدان تفویض افتد و تمام کارهایش را به ایزد لایزال خداوندی واگذارد همه مرادها را نزد او ببرند همچنانکه عروس را به خانه داماد می برند[من یکی از این افراد را در قرن ۲۱ یافتم و آنرا در کتاب"خلوت با عروس"معرفی کرده ام].

حسن برادر سنان می گوید با پای پیاده چهارده حج بر مبنای توکّل به جای آوردم هرگاه خاری به پایم فرو می رفت به یاد می آوردم که توکل کرده ام[بدون اینکه اَخم کنم]پا را به زمین می مالیدم و می رفتم.

کسی به نزد شبلی آمد و از زیادی عیّال گلایه کرد شبلی به وی گفت به خانه ات برو و هر کدام که خداوند به آنها روزی نداده را از خانه بیرون کن.

ابراهیم خوّاص می گوید در راه مکّه شخصی را شکسته و افسرده دیدم به او گفتم تو کیستی؟فرشته یا آدم؟گفت فرشته.گفتم به کجا می روی.گفت به مکّه گفتم بدون توشه ی سفر؟گفت از بین ما نیز کسی باشد که با توکل راه می رود چنانکه شما آدمیان می روید.به وی گفتم توکّل چیست؟ گفت:فقط اندر فقط از خدا ستاندن..

از حَمدون درباره توکّل پرسیدند گفت این چه درجه ای است که من هنوز به آن نرسیده ام چگونه راجع به چیزی سخن بگویم که برای من درست نشده و در ایمانم رسوخ نکرده است.متوکّل واقعی مثل طفلی است که هیچ راهی را به جز پستان مادر نمی داند او نیز فقط راه ختم شده به سوی خدای تعالی را می داند.

ابویعقوب اقطع می گوید در مکّه بودم و ده روز بود که چیزی برای خوردن نیافتم .ضعفی شدید مرا به سوی وادی کشانید تا مگر چیزی بیابم و از آن رفع گرسنگی بکنم،ناگهان یک شلغم در راه من سبز شد آنرا برداشتم که بخورم،وحشت شدیدی بر من عارض شد که کسی بر من ندا داد که ده روز گرسنگی کشیدی و اکنون مزد تو همین شلغم است آن را انداختم و به مکّه برگشتم داخل مسجدی شدم و در آنجا بنشستم[و به ذکر خدا مشغول بودم]که مردی عجمی به نزد من آمد و کیسه ای پر از غذاهای رنگارنگ پیش من گذاشت و گفت این برای توست.به او گفتم چه شد که این کیسه را به من اختصاص دادی؟گفت ده روز قبل بود در کشتی بودیم و به جائی سفر می کردیم،طوفانی بیامد و خواست که کشتی امان را غرق کند و همه ما را هلاک سازد هر کدام از ما که در آنجا بودیم برای خلاصی از آن مهلکه نذری کردیم ،من نیز نذر کردم که اگر خدای تعالی ما را نجات دهد این چیز را به نخستین کسی که چشمم به آن بیفتد صدقه بدهم و اکنون نیز تو اوّل کسی بودی که چشمم به آن افتاده.به او گفتم سر کیسه را باز کن .وی سرش را باز کرد و در آن غذاهای بسیار خوشمزه ای بود من نیز که ضعف و گرسنگی امانم را بریده بود به مقداری که گرسنگی خودم را با آن رفع کنم برداشتم و مابقی را به او پس دادم و گفتم بقیه را از طرف من به کودکان هدیه بکن .و آنگاه زیر لب به خود گفتم رزق و روزی تو ده روز است که در راه بوده است و تو در وادی(بیابان) آنرا می جستی[کمی ادب شو و به خدایت اعتماد داشته باش].

آیا تا بحال اتفاق افتاده که کسی شما را گول زند یا دروغ بگوید؟ آیا اتفاق افتاده به چیزی یا کسی اعتماد کرده اید و بعد فهمیده اید که چه اشتباه بزرگی کرده اید؟ شاید آن شخص بهترین دوست شما بوده یا همسر یا فرزند شما بوده. بلی، حتی نزدیکترین افراد در زندگی ما می توانند غیر قابل اعتماد باشند!
آیا اتفاق افتاده که به کسی قرض داده اید و آن شخص به شما برنگردانده؟ آیا اتفاق افتاده که به کسی خوبی کرده اید و به شما در عوض بدی کرده؟ اینها چیزهایی است که ما هر روز با آنها روبرو هستیم.. فقط بگو ای خدا بهترین دوست من تو هستی. من در زندگی دوستی بهتر از خداوند نداشته ام. البته دوستان خوب زیادی داشته ام و به آنها افتخار می کنم ولی بهترین دوستی که همیشه با من است و در هر سختی و تنگی یاور من است، خداوند است.
کلام خدا می فرماید: خدا توکل کنندگان را دوست دارد. توکل به خدا یعنی چه؟
- توکّل به خدا یعنی اعتماد کردن همه چیز به او حتی جزئی ترین چیز زندگیت.
- یعنی خدا را امن ترین جا و کس دانستن در زندگی.
- یعنی سپردن همه ترسها و نگرانیها و تشویشها و شکها و غمها به او.
- یعنی ایمان داشته باشی که خدا راستگو است و هر که بر خلاف حرف خدا، سخنی می گوید دروغگو است.
- توکل به خدا، یعنی توکل به وعده های او در زندگی. چه در سختی و چه در راحتی.
- توکل به خدا، یعنی همینکه مشکلی یا اتفاق سختی در زندگی تو می افتد، اولین جایی که رجوع می کنی، حضور او است.

انسان به چه چیزهایی غیر از خدا توکل می کند:
- به ثروتش
- به خودش
- و به انسان .

پدری پسرش را به جای بالایی برد و خود به پایین رفت و به پسر گفت بپر به بغل بابا.. و پسر پس از شک و تردیدهای زیاد پرید و پدر خود را کنار کشید و پسر در خاکها افتاد. وقتی خاکها را از لباس پسر تکانید، پدر به او گفت به هیچ کس اعتماد نکن، جز دستهای امن خدا.
- به پادشاهان و صاحبان منصب

- بر عقل خود
- به پزشکان
- بر توانائی ها و استعدادها و قدرت خود
فوائد توکل به خدا:
- ترسی نخواهی داشت وقتی به خدا توکل کنی، نه از انسان و نه از اتفاق و نه از چیزی
یک نفر گفته: شک و ترس از دری وارد می شوند که محبت و اعتماد از آن خارج می شوند.
- نگرانی و تشویش و غم و غصه به خود راه نخواهی داد
- در نور راه خواهید رفت
- زندگی تو از چیزهای نیکو پر خواهد شد
- زندگی تو مبارک خواهد بود و پر از شادی و برکات خداوند
- از همه مهم تر، خدا کسانی که به او توکل دارند هرگز ترک نمی کند

- پایداری و استواری در شخصیت ما ایجاد می کند
توکل به خدا می باید مانند ایمان و توکل کودکانه باشد. همانطور که یک کودک به پدر یا مادرش توکل دارد، شما نیز به خداوند توکل نمایید.
مسلما وقتی مشکلی اتفاق می افتد اولین عکس العملی که نشان می دهید ترس یا نگرانی است. ولی فراموش نکنید که خدایی دارید که شما را دوست دارد و می خواهد به او در همه این مسائل به او توکل کنید. گاهی اوقات می خواهیم از وضعیت فرار کنیم ولی این راه حل آن نیست بلکه توکل به خدا. می گویند جان وسلی وقتی مشکلی پیش آمده بود برادرش چارلز گفته بود ایکاش خدا به من بالها می داد تا پرواز می کردم. جان وسلی در جواب گفته بود اگر خدا بخواهد پرواز کنیم، بالها را نیز به ما خواهد داد.
شاید بپرسید چرا باید به خدا توکل کنم؟
آیا کسی را که از او تواناتر و داناتر و از اسرار آگاه تر و مسلط تر باشد می شناسید. او پادشاه پادشاهان است، پادشاهان بدون اجازه او نمی توانند لحظه ای سلطنت کنند. او قادر است که دریا را باز کند و اعمال عظیم انجام دهد. پلیس لس آنجلس گفته بود که اینطور بلوزهای ضد گلوله را آزمایش می کنند که آن را بر تن یک آدم مصنوعی که بر بدنه آن چیزی مانند گوشت می چسباندند و بعد از چند طرف به آن شلیک می کردند تا ببینند که آیا گلوله از بلوز ضدگلوله عبور کرد یا نه و بعد مسئول این کار از پلیسها می پرسید حالا کی حاضر است این بلوز را به تن کند و ما به طرف او شلیک کنیم؟!!!
آیا به خدا اعتماد می کنی؟ وقتی مشکلات مختلف به تو هجوم می آورد، آیا تو خود را مسئول حل آن می دانی یا خدا را؟
خدا بارها گفته نترس. او حتی برای سال کبیسه نیز فکر کرده. پس احتیاج نیست به خود یا به کسی دیگر توکل کنی. تمام اعتماد خود را بر او بگذار.
شاید بگویی چگونه توکل کنم؟

۱٫ ایمان خود را به او تقویت کن. با خواندن کلام خدا و تفکر در آن.

۲٫ اجازه نده فکر منفی بر تو غالب شود. همینکه فکری منفی می آید، کلام خدا را با صدای بلند اعتراف کن.

۳٫ آنچه خدا گفته به سادگی قبول کن وشکی در آن نکن، حتی اگر از نظر فکر تو منطقی نیاید.

۴٫ توکل به خدا یعنی ریسکی که همیشه نتیجه مثبت دارد. پس اگر کسی هستی که خیلی کم ریسک می کنی، کمتر نیز می توانی به خدا توکل کنی.

۵٫ سعی کن همه چیزت را اول به خدا بگویی. اینطور توکل تو به او تقویت خواهد شد.

۶٫ وقتی احتیاج داری به خدا توکل کنی، با افرادی مشورت کن که مردان و زنان خدا باشند و نه با افرادی که ایمانی به خدا ندارند.

۷٫ کسی که به خدا توکل می کند، باید هیچ ترس و شکی به خود راه ندهد.

۸٫ با خدا رابطه دوستانه عمیق ایجاد کن و هر روز با او مصاحبت داشته باش و روزت را با دعا شروع کن

۹٫ و بگذار او در همه چیز زندگی تو دخیل باشد.

رضامندی دیگر صفت عارف :بزرگان گفته اند بزرگترین مقام،مقام رضاست یعنی هرکه را به رضا گرامی کنند او را با آفرین و مرحبا گفتن به نزدیکی خود فرا می خوانند و جا را برایش فراخ می گردانند.

و نیز عبدالواحد بن زید می گوید رضا بزرگترین مقام هاست و [رضا]بهشت دنیاست.

شیخ جنید می گویند رضایت بنده از خداوند عزوجّل آنست که بالکل اختیار خویش را از میانه بردارد یعنی به هرچه خدای تعالی بکند – چه خوب و چه بد – راضی باشد .

از استاد امام ابوعلی شنیدم که گفت روزی شاگردی از استادش پرسید بنده می داند که خداوند از او راضی ست.گفت نه.ولی شاگرد گفت می داند استاد.گفت چگونه؟ گفت هرگاه دل خویش را از خدا راضی بیابم می دانم که خدا از من راضی ست.استاد گفت احسنت بر تو ای جوان!!

شیخ ابو یزید بسطامی می گویند راضی بودن من از حق تعالی به آن حدّی رسیده است که اگر مرا به طور دایم در دوزخ نگه دارد به این امریه راضی تر باشم از آن که مرا به طور دایم در بهشت نگه دارد.

استاد می گوید راهی که سالکان طی خواهند کرد دراز است[و کمی آسانتر]و راه خاصّان نزدیک ولیکن سخت تر خواهد بود و آن به اینست که عمل تو به رضای او باشد و به قضای وی رضا بدهی.[راه صد ساله سلوک را یک شبه با "رضا" طی کردن].

رُویم می گوید رضا آنست که اگر دوزخ را در دست راست وی بگذارند نگوید که می بایستی آن در دست راست من بود.

می گویند موسی(ع) به خداوند گفت تو مرا به کاری راهنمائی کن که هرگاه آنرا انجام بدهم تو از من راضی باشی.گفت ای موسی!تو طاقت آنرا نداری.وی به سجده افتاد و گریه و زاری کرد،خداوند به او وحی فرستاد ای پسر عمران!رضایت من در آنست که تو به قضا و قدر من رضا بدهی.

از رابعه پرسیدند که چه موقع بنده راضی[واقعی]است؟گفت زمانی که از درد و بلا شاد بشود همچنانکه از نزول نعمت شاد و خرسند بشود.

ابوسلیمان می گوید رضا آنست که از خداوند بهشت را نخواهی و از دوزخ(جهنم)پناه نجوئی.

نصرآبادی می گوید هرکه می خواهد که به محلّ و جایگاه رضا برسد،به او بگو انچه رضای خداست در دستت بگیر[و مابقی را رها کن].

حارث محاسبی می گوید که رضا،آرامش دل و قلب است و به هر حکم و سرنوشتی که برایش رقم خورده است،تسلیم باشد.این مقدار(آرامش دل) به یقین وی کمک می کند و او را برای پذیرش قضاهای (سخت تر)آماده می سازد که اگر قضائی بر او فرود آمد به نگرانی و آه و فغان کردن نیفتد چرا که اعضاء و جوارح از قلب پیروی می کنند و هرگاه دل و قلب آدمی آرام و آسوده باشد،اندام ها نیز آرام باشند و تسلیم به رضای او.

محمّد بن خفیف می گوید رضا بر دو قسمت است؛رضا “به” او و رضا “از” او.رضای “به”او آنست که تدبیر کار را خود را به او واگذارد و هرچه بگوید،بکند،و رضای “از” او آنست که به آنچه قضا بکند،رضا بدهد.

ذالنون مصری می گویند رضا،سرور و شادی دل است به هنگام تلخ بودن قضایا.یعنی شادی دیدار کسی که بلا را فرود آورده است،آن بلا را بر وی نعمت می گرداند،هرگاه گماشتن آن بلا باعث می شود که او به خدا برسد آن بلا بر وی نعمت می گردد. وجود حضرت حق ،آن نعمت را فرا چنگ آورد و شادی و سرور حاصله را صد چندان می کند که بالاتر از آنها نعمت و سروری نخواهد بود ..پس آنچه باعث می شود خلق از آن غمگین شود برای او بدل به شادی شود و هر آنچه خلق از آن شادی و سرور یابد ،او غمگین می شود.

شیخ ابو محمّد رویم می گویند رضا آنست که با شادی و روی گشاده به استقبال احکام حق بروی یعنی چنان که افراد عام از بلا فرار می کنند،خوّاص به استقبال بلایا می روند و آن را جستجو می کنند.

ابن عطا می گویند آنچه را خدای تعالی در این وقت برای تو اختیار کرده یقین بداند که از ازل و ابتدای[خلقت]برای من مقرّر داشته است نیز یقین بداند که آنچه را برای من اختیار نموده،بهترین است یعنی مالک ،هرگاه در ملک خویش تصرف بکند کسی به او اعتراض نمی کندخاصّه اینکه وی حکیم و عالَم هم باشد چرا که حکیم چیزی را در ناجایگاه خود قرار نمی دهد و عالم هم اشتباه نمی کند .باز چون بنده دید که خدای تعالی او را ایمان عطا کرد که اصل همه خیرهاست پس از آن هرچه با او بکند(چه خوب و چه بد)به ایمانش ضرر و زیانی وارد نمی سازد،بایستی که به یقین بداند چه خوب و چه بد،خیر را برای او اختیار نموده است و صلاح ایمان هم در آنست..[ای خدا!راضی ام به رضای تو]…..

سفیان ثوری گفت:”ربی! از من خشنود باش”.رابعه گفت خجالت نمی کشی،رضایت کسی را می خواهی که تو از وی راضی نیستی . ،هرچه بنده خود را از حق تعالی راضی تر بیابد ؛بداند که حق تعالی از وی راضی تر است.

درباره عتبة الغلام می گویند شبی تا روز عبادت می کرد و می گفت :”ای خدا!اگر مرا عذاب (خدایا شکرت که گناهانم را آمرزیدی)کنی تو را دوست دارم ولی اگر بر من رحمت کنی بیشتر دوستت دارم”.

سهل عبدالله می گویند هرگاه رضا با رضوان پیوسته و ملازم هم باشند آرام و قرار نیز در پی آن خواهد آمد و خوشا به حال کسانی که به این جا برمی گردند

شیخ ادامه داد که:

“راضی بودن بنده در دنیا آنست که خداوند هر حکمی را از ازل(ابتدا)بر او رقم زده را گردن نهد تا در آخرت،رضوان برایش حاصل گردد یعنی هر چند حق تعالی از بنده اش راضی تر باشد بنده نیز به احکام مقدّر از وی راضی تر است چرا که ربوبیّت بر عبودیّت مقدم است و این رضایت،رضای ازلی و رضوان ابدی را طلب می کند به ااین معنا که چون به ازل راضی باشد به ابد نیز راضیست .

و باز گفت:در هنگامۀ رضا و خورسندی تلخی را خوردن، بسیار طعم شیرینی خواهد داد وبعد از آنست که هر تیرگی وسیاهی بدل به خوشی می گردد یعنی بنده آنگاه راضی می شود که هر تلخی و سختی که بر او فرود می آید را تحمّل کند و دم نزند بعد از اینست که به قناعت زیست می کند و هر چه که برای او پیش بیاید را به گرمی می پذیرد،هرگاه به خواست خداوند قانع شد وی نیز با مشاهده این رضایت، تمامی تلخ ها را بر او خوش می گرداند و نیز همه تیرگی ها را برایش روشن می گرداند.

صفت زیبای عارف :یقین :شیخ جنید می گوید یقین،برطرف شدن شک و تردید است.شیخ ابوالحسین نوری می گویند یقین،مشاهده(انوار حق)است شیخ ابن عطا می گوید یقین آنست که معارضه و ستیز وی به دوام وقت از وی زایل شود یعنی هرگاه برای بنده ای از طرف خدای تعالی یقین کامل گردد به وی اعتراض نمی کند نه به سؤال (خواستن)عطا و نه به رد بلا .هیچ چیز او را از جا به در نمی برد و وقتش دایم به این احوال می چرخد.

ابراهیم خواص می گوید برای معاش حلال تلاشهای فراوان می کردم و ماهی های زیادی می گرفتم روزی یک ماهی در دام من افتاد آنرا از قلاب در آوردم و باز آنرا در آب انداختم و یکی دیگر گرفتم و قلاب را دگر باره در آب انداختم همان زمان هاتفی به من ندا داد که معاشی دیگر می یابی و می خواهی یکی دیگر را از ذکر کردن من باز داری ،همان موقع دام را از آب درآوردم و از صید ماهی سوّم منصرف شدم.

ابوعبدالله انطاکی می گوید هرگاه تنها ذرّه مثقالی یقین به دل برسد ،آن را پر از نور می کند و شک ها از آن خارج می گرداند و آن را پر از شکر و خوف(ترس) از خدای تعالی می گرداند.

شیخ ذالنون مصری می گویند آنچه را چشم سر ببیند به آن علم می گویند و آنچه را [چشم]دل ببیند به آن یقین می گویند.

سهل بن عبدالله می گوید حرام است بر دلی که بوی یقین را شنیده باشد و بعد از آن به غیر خدای تعالی توجّه داشته باشی.

ذالنون مصری می گوید یقین،کوتاهی آمال و آرزوها را سبب می شود و کوتاهی آرزو،زهد را بوجود می آورد و زهد،حکمت را به ارث می گذارد و حکمت،پایان کار را برای آدمی مسجّل می سازد.

سه چیز از نشان یقین ِیقین(یقیق صد در صد) است:دیدن و مشاهده همه چیزها از خدا،رجوع کردن به خدا در تمام کارها،کمک خواستن از وی در تمام احوال..

عامر بن عبدالقیس می گوید:”دیدن چیزهاست به نیرو و مدد ایمان”.

جُنید می گویند کسانی که صاحب یقینند بر روی آب می روند ولیکن کسانی که یقینشان بیشتر از ایشان است از تشنگی هلاک می شوند.

ابوتراب نخشبی می گوید غلامی را دیدم که در بیانی می رفت بدون اینکه زاد و توشه ای داشته باشد،نزد خود گفتم اگر یقین با وی نباشد بزودی هلاک می شود،به نزدیک وی رفتم و گفتم ای غلام!آیا بدون توشه جائی می روی؟!گفت ای پیر سر را بردار تا به جز خدا کسی را ببینی سپس هر جا می خواهی برو.

سال نو در راه بود و با اینکه هوای بیشتر شهرها بارندگی بود اما مردم روستای اندیکا که از روستاهای دور افتاده بود ،از اینکه در روستایشان باران نمی آید و طبق باورهایشان سال بی برکتی منتظرشان خواهد بود سخت ناراحت بودند .به همین خاطر در خرمن یکی از اهالی آن روستا جمع شدند تا فکری بکنند.در این لحظه مردی روحانی و خداترس به سراغشان آمد و گفت :تا سال تحویل نزدیک به سه ساعت باقی مانده،تمام کسانی که از صمیم قلب به دعــــا ایمان دارند ،تا دو ساعت دیگر در عبادتگاه جمع شوند تا دعا کنیم و از خدا بخواهیم که برای لحظه سال نو در روستای ما نیز باران ببارد ….

مردم روستا موافقت کردند و مرد روحانی رفت و دو ساعت بعد ،همه مردم روستای اندیکا داخل عبادتگاه جمع شدند مرد روحانی و خداترس جلو همه ایستاد و گفت :شما با ایمان کامل به خداوند اینجا آمده اید؟همگی گفتند :”آری”.مرد روحانی دوباره پرسید :یعنی ایمان دارید که اگر دعا کنید برای لحظه سال تحویل باران خواهد آمد؟باز هم مردم یک صدا گفتندد :آری ایمان کامل داریم .مرد روحانی سری تکان داد و گفت :چه کسانی با خودشان چتر آورده اند؟!از میان جمعیت صد نفره روستا فقط ۱۷ نفر جترهایشان را بالا آوردند.آنگاه مرد روحانی گفت :فقط این ۱۷ نفر به خداوند ایمان دارند .اگر شما هم ایمان داشتید،با خودتان چتر می آوردید تا موقع برگشتن از عبادتگاه زیر باران خیس نشوید!پس جز این ۱۷ نفر بقیه به خانه هایشان برگردند…

ساعتی بعد که مردم روستای اندیکا از پنجره خانه هایشان بارش باران را نظاره می کردند و با خوشحالی زاید الوصفی خدا را شکر می کردند ،۱۷ نفر از همولایتی هایشان را دیدند که با چترهای باز کرده از عبادتگاه خارج می شوند.خدایا شکر.فقط تو شایسته جلالی و بس.

ابوعثمان حیری می گویند:”یقین آن باشد که غم و غصّه فردا را نخوری”.

بعضی از پیران می گویند نخستین مُقامات عبارتند از:”معرفت(شناخت)،سپس یقین ،تصدیق،اخلاص،شهادت(گواهی دادن به یگانگی خداوند)،طاعت.و ایمان نامی است که به همۀ اینها داده اند.

عبیدالله می گویند یقین،پیوستن به جدائی و جدا گشتن آنچه میان آنست یعنی تا بنده از خلق جدا نشود نمی تواند که به خدا متصّل گردد. به آخر بی نهایت رسیدن محال است و اما تا بنده ای از همه چیزها متناهی نگردد به منتها نمی رسد.شیخ در ادامه گفتند:

“در مورد حال حارثه که گویی عرش را به ظاهر دیده بود،باید بکویم وی به غیب و ماوراء متصّل بود و هر آنچه میان او و غیب حجاب و پوششی گردیده بود،از میان رفته بود یعنی خلق ،حجاب حقند و تا بنده با خلق و در میانه آنهاست مشاهده و دیدار خدای تعالی امکان ندارد چون تمامی حجاب را از پیش قلب بردارد اتصال برقرار شده است ولیکن علم یقین و بعد از این حق الیقین و سپس عین الیقین نیز لازمه این اتصالند که یکی پس از دیگری می آیند .

صفت ذکر و یاد خداوند :می گوید حقیقت ذکر آنست که هر چه غیر خداست در هنگام ذکر گفتن فراموش کنی و این را که گفتم ذکر سر است و نه ذکر زبان،چرا که فراموشی صفت سر است و این ذکر باید که در رویاروئی با حقّ تعالی باشد یعنی ذاکر حقیقی ِخدای تعالی نیستی تا زمانی که هر چه جز حقّ،در سر تو فراموش نشود و اما آن ذکری که بر روی زبان باشد و شرع بر تو حکم نموده،دلیل است تا تو را به حقیقت متصّل گرداند و آنچه به شریعت متصّل است زمانی مقرّر دارد مثل نمازهای پنج گانه،روزه ماه رمضان و غیره.ذکر زبانی نیز همین حکم را دارد و با ذکر نکردن و فرو ایستادن از آن ،بنده سرزنش نمی شود ولیکن ذکر حقیقی،ذکر باطن است و حکمش مثل حکم ایمان است که همیشگی و بدون قطع و وصل است و لحظه ای بریدن از آن روا نباشد و اگر هم انقطاعی باشد آن حجاب و غفلتی است که تهدیدش می کند و نه چیزی بیشتر. ولی آنرا تباه نمی سازد؛در مورد ذکر حقیقی هم همین حکم جاری و ساریست.و اگر در هنگام ادای ذکر سر که تنها خدای تعالی را یاد می کند،کسی را غیر از وی نیز به یاد بیاورد،سبک شمردن خداوند در آن ذکر است . پس هرگاه غیر خدا را فراموش کنی ،خدا را یاد کرده باشی.

بزرگی گفته است ذکر،دور کردن غفلت است .چون غفلت از سر بنده رفت و نیست شد،ذاکر واقعی ِحضرت حقّ است اگر چه به زبان خاموش باشد.یعنی ذکر به زبان جاری نمی شود مگر از غفلت قلب.پس هرگاه دل و قلب غایب گردد بر زبان ذکر جاری می شود و او را با غایب انسی دیگر است ولی چون به سر ذاکر باشد تنها او را می بیند و این مشاهده زمانی کامل می شود که بنده خود را در محضر خدا بداند و کسی که در حضور اوست به ذکر زبانی احتیاج ندارد.و نیز کسی که در سر فقط او را مشاهده کند هیچ چیز برای او نمی ماند حتّی دو عالم،با این اوصاف زبان چگونه راه می یابد؟!(جلال بر نام خدا)

جنید در اینباره می گوید:”ای خدا!من با ذکر زبانی تو را یاد کردم نه بدان معنا که یک آنْ تو را – در دل- فراموش کرده باشم،چرا که کمترین[آسان ترین] ذکر،ذکر زبان است یعنی اگر هم تو را به زبان یاد می کنم نه اینست که در دل فراموشت کرده باشم ولیکن دل،حقیقت است و زبان،شریعت؛دیگر آنکه مشاهدۀ عظمت و شکوه ،فرد را متحیّر می گرداند و ذکر را از وی بریده می گرداند [چه بگویم که از نگفتنم بهتر است!].

کسی که غرق در مشاهدۀ عظمت جلال خدای تعالی باشد و از این مشاهده،سراسرمتحیّر گردد دیگر به ذکر زبانی احتیاجی ندارد این مشاهده ی جاه و جلال هدیه ایست از جانب خدا به بنده ی ذاکر که بهتر از آن را به کسی نداده است و نمی دهد.آری!از دوست[ذاکر] جز دوست را خواستن[مشاهده دوست]،بی احترامی است.

بزرگی دیگر گفته است” قصد دل آنست که خدای را ببیند و قصد زبان آنست که عبارات و لفظهای زیبائی در نکوداشت یاد خدا بیان کند پس هرکس لفّاظی کند ولیکن نه به منظور مشاهده حقّ،دروغگوست [و بر وی غیبت و بهتان زده است].

من که چنین واله و سرگردان گشته ام نه از اینست که ذکر تو را گفته باشم؛ولیکن مشاهده عظمت و جلال تو مرا واله و شیدا گردانیده است و ذکر من،صفت من است ،دلم چنان به تو مشغول گشته است که نه خود را به یاد می آورم و نه صفت خویش را”.

ابوبکر شبلی می گویند هر کس در سر خدا را ببیند(مشاهده کند)کاینات از دل او ساقط می گردد.

سری سقطی می گویند در بیابان با زنگی ای همسفر شدم،در طول راه که با هم صحبت می کردیم هر گاه نامی از خدای تعالی برده می شد رنگ صورتش از سیاهی به سفیدی تغییر می کرد .از او پرسیدم برای چیست که چون حق تعالی را یاد می کنی رنگت دگرگون می شود؟گفت:”ای برادر!اگر تو نیز حق تعالی را یاد کنی چنانچه حقّ ِیاد اوست صفات تو هم متغیّر می شود و رنگت مثل من می پرد .سپس گفت:

“این ذکر که بر زبان من می رود نه از آن است که او را فراموش کرده باشم و حالا می خواهم دوباره او را یاد بکنم ؛ اما چون در سر من اثر قُرب پدید آمده است ،روشنائی و جلای آن قرب،زبان مرا به ذکر گفتن آورده است و رنگ مرا دگرگون ساخته؛ در آن زمان که نسیم قرب و نزدیکی در سر من بوجود آمده از منیّت من هیچ نمانده و تنها به او باقی گشته ام.او که مقام قرب را در من پدید آورده،خود نیز تواناست که رنگ و روی مرا متغیّر گرداند.و خدای عزوجّل از آن بزرگتر است که کسی از او خبر دهد و صفاتش را بر شمرد،اوست که بر زبان من از خودش خبر می دهد و زبان مرا، جایگاه یاد صفات خودش گردانیده است که وی اگر مرا یک آنْ تنها بگذارد نمی توانم که نام وی را بر زبان جاری سازم.

در بعضی از کتاب هاست که موسی (ع) گفتند یاربّ!تو کجا هستی؟ فرمودند:”در دل بنده ی مؤمن”.

شیخ ابن عطا می گویند در ذکر دو چیز نهفته است که بنده را بر می انگیزد تا در مقام ارادت به مولا آرام و قرار گیرد و آن “دوستی” و “شوق” است.هرچند بنده در این دو حریص تر باشد مشاهده ی حقّ،برایش امکان پذیر تر می گردد ولی اگر ذکر،با پوست و خون او عجین گردد و جزوی از جان وی گردد،نور علی نور است.همان گونه که اگر جان از کالبُد آدمی جدا گردد مرگ،فرا می رسد در ذکر نیز همین حکم ساری و جاری است و با زایل شدن ذکر،موت جان نیز لازم می آید.در اوّلین مورد که به همراه محبّت و شوق است،بنده مختار است که آنرا انجام دهد یا ندهد چرا که زیانی به بار نمی آورد ولی در گونه ی دوّم که صفتی از صفات وی شده و اثر خود را به طور کامل گذاشته،از خود اختیاری ندارد و نمی تواند که وی را یاد نکند .و امّا ذکری دیگر هست که نفس را از نفس برهنه می کند؛ آثار حقایق حق تعالی چنان بر بنده غلبه می گیرد تا نفس از نفس فانی می گردد(دوّّمین مقام)به آن معنا که در ذکر حقیقی، مشاهده و دید حق تعالی حاصل می شود و در اینجاست که هیبت جلال وی چنان او را در سیطرۀ خود می گیرد که او را از خود بی خود می گرداند، که اگر تمام بلاها و نیز تمامی نعمت ها، بر او فرود آید خبر دار نشود .و ذکری دیگر که والاترین ذکرهاست ذکری است که در سر بگذرد و به بزرگی و عظمت به جایگاهی برسد که هیچ فکر و اندیشه ای به آن مقام دست نیابد. آن مقام حیرت است (سوّمین مقام)یعنی هر چه بیشتر ببینم ، مات و مبهوت به آن شکوه و جلال بنگرم و در اندیشه فرو می روم که چگونه از او بگویم ،او مرا چنان در نزد خود گرفته،که مجال به خود اندیشدن را ندارم ،پس چگونه می توانم به کس دیگر بیندیشم؟..

.نهایت اینکه اوّلین مقامِ ذکر، قلب است که دوست،دوست را به دل و قلب یاد می کند به حدّی که او را فراموش نکند و مجدداً نیازی به یاد کردنش نباشد.و دوّمین مقام ذکر، اوصاف است تا در ضمن یادآوری اوصاف وی،اوصاف خود را فراموش کند و سوّمین مقام،شهود(دیدن) است چرا که اوصاف دوست ،تو را از اوصاف خودت فانی و سپس از ذکر نیز نیست می گرداند.پس با اینحال اوّلین مقام،پشت سر هم یاد کردن اوست دوّمین مقام،یادْ داشتِ است و سوّمین مقام فانی گشتن از یاد کردن و یاد داشت اوست .

ا

از شبلی می گویند در ابتدای کار[عرفان]وی با یک بغل از ترکه های گوناگون وارد زیرزمینی خانه اش می شد و در آنجا اگر از یاد و ذکر خدا غافل می شد با آن ترکه ها خود را می زد و وقتی از عبادات خود فارغ می شد و به بالا می آمد دیگر چیزی از آن چوب ها باقی نمی ماند.و هرگاه چیزی برای ادب کردن خود نمی یافت خود را به در و دیوار می زد .[ابتدای عاشقی].

گفته اند ذکر خدای عزوجّل به جای شمشیر مریدان عمل می کند که با آن با دشمنان خود جنگ می کنندو آفات و بلاها را از خود دور می کنند و هرگاه بلائی بر بنده فرود بیاید آنجا خداست و دیگر از غیر خدا کسی نیست و همانجا بلا و مصیبت از او دفع می شود.

ذالنون مصری می گوید هرکس به درستی خداوند را یاد کند تمامی چیزها را با وجود یاد خدا، فراموش می کند و با وجود این ذکر،همه چیزها را از وی نگه می دارد و نیز برای وی همه چیزها عوض باشد.

کتّانی می گوید اگر نمی دانستم که «ذکر» بر من واجب است شکوه و جلال خداوند را یاد نمی کردم چرا که کسی مثل من خدا را یاد می کند که دهانش را به هزار آب هم بشویند پاک نمی شود.

ابوسلیمان دارانی می گوید در بهشت صحراهائی است که هرگاه ذاکر مشغول ذکرو یاد خداست فرشتگان درختی می کارند و چون فرشته ای از کار بایستد به وی می گویند چرا ایستاده ای؟ می گوید آنکس که برایش درخت می کاشتم از ذکر باز ایستاده است.س

سهل بن عبدالله می گوید هیچ روزی [لحظه ای]نمی گذرد که در آن خداوند ندا ندهد که ای بندۀ من!کمی انصاف داشته باش.من تو را یاد می کنم ولی تو مرا فراموش می کنی.من تو را به سوی خود می خوانم ولی تو[بی انصافی می کنی]به طرف کسی دیگر می روی.من هستم که بلاها را از تو برمی دارم ولیکن تو در گناه غرق هستی[و چیزی حالی ات نیست]،ای فرزند آدم!فردای قیامت که پیش من می آئی چگونه عذر خواهی می کنی؟.[این را برای پدر(آخیرلله)خواندم او نیز اشک می ریخت].

نوری می گوید برای هر چیز عقوبتی است و عقوبت[عذاب] عارف آنست که از ذکر خدا بازماند.

به راهبی گفتند روزه داری؟ گفت آری به ذکر او روزه دارم و هرگاه غیر از او را یاد می کنم روزه ام را باز می کنم.

در انجیل به این مضمون آمده است هروقت خشمگین و عصبانی شدی مرا یاد کن تا تو را به وقت خشمم یاد کنم و به فتح و پیروزی من پسنده کن که پیروزی من بهتر از پیروزی تو خواهد بود که بدست خواهی آورد.

کسی می گوید به من نشانه ذاکری را دادند که در بیشه ای نشسته و ذکر می گوید دیدم حیوانی وحشی خیلی بزرگی به او نزدیک شد او را چنگی زد و رفت هر دو ما بی هوش شده بودیم ،وقتی به هوش آمدم به او گفتم این چه بود؟ گفت خداوند این حیوان وحشی را بر من مسلّط کرده است که من هرگاه از ذکر گفتن باز می ایستم می آید و مرا آزار می دهد آنچنان که دیدی.[پدر می گفت صدام را مانند یک حیوان وحشی دیدم خداوند ندا داد این را بر شما مسلط کرده ام تا ...].

از ابایزید بسطامی نقل است که گفت شبی در خواب دیدم که فرشتگان آسمان اوّل نزد من آمدند و گفتند “بلند شو تا اینکه خدای عزوجّل را یاد بکنیم”.گفتم نمی توانم ذکر او را بگویم[یعنی آنقدر شرمنده ام که نمی توانم ذکر او را بگویم] آنها رفتند و و فرشتگان آسمان دوّم آمدند و همان را گفتند و از من همان را شنیدند که در جواب فرشتگان آسمان اوّل گفته بودم .خلاصه فرشتگان هفت آسمان آمدند و مرا به “ذکر”دعوت می کردند و من نیز همان جواب را می دادم.پس آنها گفتند ای شیخ!چه زمانی می توانی ذکر خدا را بگوئی؟ گفتم آنگاه که اهل دوزخ در دوزخ و اهل بهشت در بهشت قرار بگیرند و بایزید دور عرش خدای تعالی بچرخد و دائم بگوید”خدا خدا خدا….”

صفت پر ارج ،انس ِعارف:ذکر به قدر و اندازۀ مشاهده است،هر چند که مشاهده بیشتر و درست تر باشد ذکر نیز زیاد می گردد؛چون مشاهده بسیار شد نتیجه اش اینست که اُنس و الفت بار می آورد چندان که آن انس در برابر عشق صف آرائی می کند تا اینکه از دوری و فراق معشوق ،در رنج و عذاب باشد.

از شیخ جنید پرسیدند که انس چیست؟حشمت،بر خاستن و هیبت برجای داشتن است و معنی بلند داشتن حشمت و بزرگواری،آن است که امید(رجاء)بر خوف و ترسیدن غلبه داشته باشد.

از ذالنون راجع به انس پرسیدند.گفت:انس،گستاخی کردن دوست با محبوب و معشوق خود است..معنای این سخن قول حضرت ابراهیم (ع)است که به خدای تعالی گفت:”خودت را به من نشان بده که مردگان را چگونه زنده می سازی؟”اصل آن است که به همان مقدار که عشق و محبّت زیاد می شود نوازش نیز زیاد می گردد و این مقدار ناز و نوازش،مقدار و اندازۀ انس را افزایش می دهد و این زیادتی ، انبساط روحی را به همراه دارد.در مورد انبساط حضرت موسی(ع)است که آرزوی دیدار حضرت حقّ را کرد،پس گفت:” خودت را به من نشان بده چون موسی(ع) این سؤال را کرد جواب آمد که (هرگز مرا نمی بینی)؛این سخن وی مانند عذرخواستن است که منع دیدار نه به این علّت است که تو لایق و سزاوار دیدار ما نیستی.ولیکن تو در حالی قرار داری که طاقت دیدار ما را نداری یا فعلاً وقت دیدار ما نرسیده است.قوم حضرت موسی (ع)نیز همین آرزو را داشتند و دیدیم که سوختن، بهره ی آنها شد چرا که برای ایشان جای انبساطی وجود نداشت ولی برای موسی(ع)انبساط خاطری وجود داشت و بنابر این خدای تعالی از او عذر خواست و دیدارش را به قیامت موکول کرد.

از شیخ ابراهیم مارستانی درباره انس پرسیدند که انس چیست؟گفت شاد بودن دل به وجود دوست است و از شبلی از انس پرسیدند گفت:انس آنست که از خودت وحشت کنی یعنی هرگاه بنده با خدای تعالی انس بگیرد از هر چه غیر از خدا وحشت می گیرد(حتی از خودش)و لیکن نزدیکترین چیز به او خدای باشد و بس.این را که شیخ ابراهیم گفت «او باید از خویشتن وحشت کند»دلیل آنست که با وجود خویشتن،هیچگاه با دوست انبساطی نیفتد،با وجود دوست نه تقاضای سود دارد و نه تقاضای رفع بلا ،او چنان با دوست خوش است که اگر عطاهایش را منع کند نگوید چرا و اگر بلائی بر او گماشت نگوید چرا گماشتی…

ذوالنون مصری می گوید:کم ترین مقام انس آنست که اگر او را به آتش اندازند از آن کسی که او با وی انیس و مونس است رُخ بر نتابد.

بزرگی گفته انس آنست که برای او با اذکار دوست چنان انیس شود که از دیدن غیر دوست غایب گردد(فقط وی را ببیند).در بیتی می گوید:”ای خدا!در زندگی ام، چنان دلم را مشغول گردانیدی به چیزهای نزد خودت،که آنها را از یاد نخواهم بُرد و به دوستی خویش چنان مأنوسم کردی تا از این همه خلق در وحشت و اضطراب باشم،یاد تو مرا مونسی است که مرا با تو رو در رو گرداند و وعده ام دهد که پیروز این جدال رو در رو منم ؛آری!پیروزی مُحِبّ(عاشق) ایمنی و خلاصی از فراق و جدائی است.تمامی همت من توئیکه بالاتر از آن همّتی نیست و چنان در سر من جاگیر شده ای که به هر چیز نگاه می کنم تو را می بینم.و از این گفته ها چنین برداشت می شود که:

“برای عاشق قرب و بُعد(دوری و نزدیکی)مفهومی ندارد و هر کجا باشد دوست با اوست.چون انس با دوست به کمال برسد همه کس و همه چیز با او ،از اوسخن بگوید و همه چیز را از وی بشنود و همه چیز و همه کس را از جانب او ببیند[شکرت خدا].

شیخ ابو عبدالله نباجی می گویند هرکس با صفت خودش انس و الفت داشته باشد او را از حق تعالی در وحشت باشد و هرکس با خدای تعالی انس باشد از خویش و اعمال خویشتن و تمامی خلق در وحشت باشد بیش از پیش به عبادت و طاعت روی می آورد ولی این کارها را سزاوار و بایستۀ وی نمی داند چرا که بر او روشن است که با طاعت نمی توان به خداوند پیوست و نه با معصیت می توان از وی برید.

قُرب و نزدیکی به خدا(رسیدن به قامت خدا) :سری سقطی می گویند قُرب،از خدای عزوجّل اطاعت کردن است .یعنی هر کس خداوند را مطیع تر باشد به خداوند نزدیکتر است چرا که قرب(نزدیکی) بنده به خدای تعالی، فضل و کرم اوست پس هر کس مطیع تر باشد مکرم تر است و هر کس مکرم تر باشد قریب تر(نزدیکتر)است.ولیکن دوری(بُعد) از خداوند معصیّت و گناه است و هر کس گناهکار تر(خدایا شکرت که گناهانم را آمرزیدی)، از خداوند نیز دورتر است چرا که بعد بنده از حقّ عزوجّل ،اهانت به حقّ جل جلاله ست پس هرکس گناهکارتر باشد خوار و زارتر است و هرکس خوار و زارتر باشد از خداوند دورتر است.با این وجود قُرب ،بر طاعت و بعد بر معصیّت مقدّم و اولاست.و نیز طاعت بنده مثل خلعت(جامه دوخته که از طرف شخص بزرگ به عنوان جایزه یا انعام به کسی داده شود)پادشاهان در دنیاست ،هر کس را با خلعت ببینند علّت آن است که وی مقرب و مکرم پادشاه ست تا اکرام و بزرگداشت وی دلیل و نشانه ای بر نواخت و نوازش او باشد و نه دادن خلعت نشانه ای بر اکرام بنده .حال اگر کسی را با غُل و زنجیر ببینند،دلیل آنست که وی از ذات اقدس خداوند دور مانده است و نه اینکه غل و زنجیر نشانه ای بر دوری و خواری بنده باشد.

بزرگی گفته قرب آنست که بنده با هزاران ناز و با افتخاری هر چه تمام تر دل را نزد خدای تعالی برد و در آنجا ضعف خود را متواضعانه! عرضه کند سجود وزانو زدن در مقابل تخت فرمانروائی خداوند و قرب،فروتنی است یعنی بنده هر چه فروتن تر باشد عزیزتر می شود و این باعث می شود مورد نوازش بیشتر قرار بگیرد .چون بنده به خود نگاه کند و ببیند که خدای او کیست؟همه چیز را نزد او خوار و بی مقدار می داند به خُردی خود نزد خدای خویش افتخار می کند، آنگاه با فروتنی هر چه تمامتر دل را پیش او می برد و به عجز و ضعف خویش اقرار می کند

درباره قرب از شیخ رویم پرسیدند،گفت قرب آنست که هر چه از دنیا و عقبی و نفس و طاعت و معصیت بر تو آمد تمامی را از میانه برداری (و فقط رو را به سوی او بکنی) و تا اینها را از پیش خود برنداری به خدای تعالی قرب پیدا نمی کنی یعنی با دنیا آرام و قرار نیابی و خود را لایق و سزاوار عقبی ندانی در کوتاهی طاعت و بندگی عذر خواهی بکنی و تنها به خدای تعالی ناز کنی(تا او تو را در بگیرد)،البته چون همۀ این اعمال را انجام دادی که دیگران تو را ببینند و از تو بگویند،باز هم دیدن و گفتن آنها زُنّار وی می گردد [و باید از نو طاعتی فراخور بیاوری].دیگری گفته قرب آنست که تمامی منت های خداوند را بر خودت ببینی و بدانی که تمامی سعی و تلاش های تو در مقابل اینها همه،هیچ اندر هیچ است .هر سعی و تلاشی هم که می کنی برابر است با شکر گزاری از منتی که بر تو ارزانی داشته است البته بدانی که هنوز هم حقّ منّت را به جای نیاورده ای.باز گفتند:

“در حضور خداوند دستها را برافرازیم،منجی عالم را شکر و سپاس گویی”

“خود را فاعل به حقیقت ندانی یعنی خود را کننده اصلی کاری ندانی.یعنی همچنانکه ایجاد حق تعالی می بایست تا چیزی به وجود آید و ابقای حق تعالی می بایست تا چیزی باقی باشد،همچنین توفیق حق تعالی می بایست تا فعل خیر و خوبی پدیدار شود،چون همه اینها را ببیند همه وی را نظاره کنند و نظاره آن وی گردد،او نه خویشتن را ببیند و نه آن خویشتن بیند.

شیخ در ابیاتی زیبا می گویند:”من نزد خود پنداشتم که با تو جمع شدن و من به تو فانی گشتن ،و فانی گشتن من از غیر تو به تو،تقرّب است ،این جمع و فنای من هر دو صفت منند و به تو نزدیک شدن به صفت ِ خود، محال است ،قرب به تو جز به تو امکان پذیر نباشد یعنی به فضل و کرمت،تاتو نخواهی من به تو راه یابم،قرب حاصل نمی شود.من طاقت دوری تو را ندارم،ای خدا! در وجود تو حیله و مکری نباشد و از تو گزیر و چاره ای نیست و از تو گریختن سزاوار نیست.گروهی به تو تقرب جستند و به تو امید داشتند و یک شبه راه صد ساله را پیمودند و تو آنها را به خویشتن پیوستی،آنها با افعال و عبادتهای اندک خود و بدون هیچ رنجی، تقرب یافتند ولی برای من هیچ عملی نمانده که تقدیم کنم، چقدر تلاش کردم؛از دنیا بریدم و صفات ظاهر و باطن را در خود فانی گردانیدم،چقدر بلای خلایق را بر خود تحمل کردم اما تو به قرب خود راهم ندادی ومن به این خاطر در آرزوی قرب به تو هلاک شوم و چون بیچارگان در کار خود فرو مانم.نمی دانم برای من چه اتفاقی افتاده که من از تو دور مانده ام!!!

صفت برترینِ عارف؛اتصال :…هر چیزی که به آن قرب و نزدیکی شایسته است،اتصال به آن نیز روا و شایسته باشد چرا که نهایت قرب،اتصال است.و هر چیزی که از آن بُعد(دوری) رواست انقطاع(بریدن)نیز روا باشد چرا که نهایت بعد،انقطاع می باشد.اما قرب و بُعد حق،مثل و مانند قرب و بعد مخلوقان نمی باشد،قرب مخلوقان،نزدیک شدن را لازم می آید و بعد مخلوقان،مسافت را.و همچنین اتصال مخلوقان از برخورد دو جسم و یا دو جوهر حاصل می گردد و انفصال(جدائی)مخلوقان از تباین دو جسم و یا دو جوهر پدیدار می شود و حق تعالی از جوهر و جسم پاک و منزّه است و نیز بر هر چیز که اتصال روا و شایسته باشد باید قبل از آن منفصل شود و اینها از صفات جدید است ولیکن خداوند قدیم است و هیچکدام از این صفات به وی روا نباشد .

در سرش هیچ چیز را غیر از حق تعالی نبیند و فقط او را تعظیم کند و چیزی جز از او نشنود.یعنی اتصال به خدا،اتصال سر است و عبارت باشد از اینکه غیر از حق به چیزی دیگر مشغول نگردد که این امر اتصال،را به همراه دارد. تعظیم و بزرگداشت یاد و نام او ،بنده را به جایگاهی می رساند که غیر از حق تعالی را نبیند و از غیر حق تعالی نشنود.

شیخ ابوالحسین نوری می گویند اتصال(وصل شدن)به حق تعالی مکاشفات قلوب و مشاهدات اسرار می باشد به این معنا که مکاشفات،گشایش(باز کردن) و مشاهدات،نمایش است پس مقدمۀ نمایش(دیدن)گشایش است.پس هرگاه چشم و دل بسته گردد نور حق و حقیقت در دل او راه نمی یابد و از دیدن جدا می ماند ولی هرگاه دل گشاده گشت ؛نور حقیقت در دل وی راه می یابد و در نتیجه این اتصال،دیدار میّسر می گردد.

بزرگی دیگر گفته:اتصال آن باشد که سر به مقام حیرت برسد و این اتصال،چنان بنده را به تعظیم مشغول گرداند که به تعظیم و بزرگداشت ِغیر نپردازد.یعنی اتصال آنست که سر به مقام فراموشی و غفلت برسد و مشاهدۀ سر در تعظیم حق تعالی به جایگاهی برسد که برای او غیر از حق تعالی یاد نیاید،از تعظیم وی غیر از وی – حتّی خود – را فراموش کند و چنان گردد که آنچه را می بیند،نداند که چه چیز را می بیند.

اسلحه برّان عارف در تمام جنگهای روحانی؛محبت :محبت صفتی است در درجه اوّل:میان بنده و حق تعالی[که آن محبت است،ولیکن اگر میان خدا و بنده باشد،ان عشق است) و در درجۀ دوّم میان مخلوقان که این از صفات متشابهه است و این صفت را نمی توان جزو صفات حق تعالی دانست مگر طبق دستور شریعت همچون ید و وجه و غیره .. با این وجود می بایست بین محبتی که صفت حق تعالی و محبتی که صفت مخلوقان است فرق گذاشت .نخست در مورد صفت مخلوقان که میان دو کس می باشد بیاناتی عرض می کنیم؛اوّل درجه که میان وی واقع می شود "موافقت طبع(تفاهم)"است هرگاه این توافق حاصل شد و او با آن چیز آرام گرفت مدتی بر این موافقت همراه می گردد تا درجه دوّم یعنی "میل" به دست می آید و میل با نفس همراه است ،هرگاه نفس با کسی یا چیزی هم صحبت شد به سوی آن میل می کند و از دیگران دور می افتد و هر چند"میل"در آنجا رو به زیادی رود دور شدن از غیر وی نیز زیاد و زیادتر می شود.و امّا درجۀ سوّم "وَدّ"است هرگاه فرد به این مقام نایل آمد،شهوت طرف و هم صحبتی وی و دیدن وی و نشستن با وی و گفتن با وی و شنیدن از وی را آرزو می کند.بعد از این به درجه چهارم محبت یعنی "مُحاوبت"می رسد یعنی در سرش هر چیز غیر از دوست را قطع گرداند و فقط به او بیندیشد برخی گفته اند محاوبت از حب گرفته شده به این معنا که چون خنبی(خُمره)پر می شود چیزی اضافه تر نمی توان بر روی آن ریخت و گروهی محبت را از حب یعنی دانه گرفته اند و گفته اند که لُب و مخ هر چیز دانه آنست.و چون مدتی در این مقام به سر کند به درجه چهارم یعنی "وله(حیرت)"برسد سرگردان و متحیّر می گردد و می پندارد هر چه را می بیند و می شنود، دوست و سخن دوست اوست.مثل مادر بچه گم کرده ای که او را والهه می گویند.و اما بعد از این حیرت و سرگردانی به "هوا"می رسد البته این هوا را هم از همان هوائی گرفته اند که میان زمین و آسمان است و صافی می گردد تا کدورت و تیرگی ای نباشد، در این مقام دل دوست آنچنان صاف و پاکیزه می گردد که ذرّه ای غیر از وی در آن راه نیابد. برخی هوا را به معنای سقط(بر افتادن) و ترک گرفته.و بعضی هوا را به معنای مراد و میل دانسته اند .

و آخرین درجه ی محبّت،"عشق"است ،عشق هم همان محبّت است ولی چون از حدّ بگذرد آنرا عشق گویند و آنرا از عشقه گرفته اند و آن گیاهی است که به درخت می پیچد تا آنرا خشک کند.عشق نیز چون به حدّ کمال برسد قوا را ساقط می گرداند ،فعالیت های مثبته حواس را می گیرد،میل به غذا را می ستاند،با خلق میانه خوشی پیدا نمی کند،از صحبت و گفتگو با غیر دوست ،زود خسته می شود و در نتیجه و پایان این راه پر خون،یا عاشق، بیمار و دیوانه می شود و در عالم، زنده و سُر و مُر می گردد و سربار این و آن می شود و یا[از داغ جدائی]می میرد[اینهم پایان عاشقی].

اکنون باز گردیم به صفت محبتی که میان حق تعالی و میان بنده است،برخی از بزرگان اصولی در اینباره گفته اند محبّت از حق تعالی به بنده،اراده ی خیر است و محبت بنده به حق تعالی طاعت(پیروی)است و در ادامه گفته اند هر کس بیشتر خدا را اطاعت کند ،محبّ تر(عاشق تر)به خداوند است.محبت و عداوت ،هر دو اراده ی خدایند(وی هر گاه خیر کسی را خواهد آن ارادت را محبت و هرگاه شرّ بخواهد آنرا عداوت،می گویند) ارادت یک صفت است که وی با آن همه چیزها را می خواهد چنانکه بوسیله علم لایتناهی اش همه چیز را می داند؛علم متغیّر نمی گردد ولیکن معلومات است که متغیّر می گردد –در مورد ارادت نیز همین موضوع،صدق می کند،ارادت یکیست ولی مراد مختلفند -.

فرضاً اگر ما با کسی دشمن و یا دوست باشیم در ما ایجاد درد و یا ایجاد راحتی می کند در مورد خداوند نیز همین است یعنی محبت و عداوت حق تعالی نیز میان مخلوقان ایجاد درد و یا راحت،محنت و نعمت،عذاب و رحمت می کندو این صفت وی است که در ازل(ابتدا)با او بوده است.

…امّا عرفا گفته اند در نزد ما محبت و عداوت آن نیست که اهل اصول(در بالا)گفته اند چرا که بنده شایسته است که وقتی از طاعت خالی است از محبت خالی نباشد که خالی گشتن از محبت،کفر است.پس طاعت،محبت نیست چرا که طاعت تأثیر محبت است پس اگر طاعت،محبت است ،معصیت و گناه نیز عداوت باشد ولی میان خلق اجماع است که مؤمن عاصی،به معصیت عدو(دشمن)نیست و لاکن تا مؤمن است مُحب(دوستدار خداوند)است هر چند وی عاصی باشد؛با این تفاصیل طاعت،محبت نیست و لیکن محبّت باعث می شود که طاعت درست تر انجام شود .پس طاعت از تأثیرات محبت و دلیل محبت است نه عین محبت.

با این حال بدان که:محبت(عشق)صفتی است که خلق از وصف آن ناتوانند و هیچ واصفی تاکنون نتوانسته است آن را وصف کند و از عین محبت خبری بدهد و لی هر چه گفته اند اوصاف محبت یا تأثیرات وی یا افعال محبّان است .آن کس که عاشق می باشد در سوختنش چنان مشغول است که چیزی را نمی تواند وصف کند و اگر هم چیزی گفت و کسی شنید که از این سوزش خبری ندارد و او شروع به توصیف عشق نمود،وصف او فایده ای ندارد.”آری! طبق این معنا تمامی زبان ها از وصف عشق،گنگ می شوند”.

: عشق مطلق به علاقه و محـبتی اطـلاق می شود که فرد بدون اینکه هیچ گونه انتظاری از طرف مقابل داشته باشد، همه چیز را به او می‌بخشد و هیچ حد و مرز و یا تعریف خاصی برای علاقه خود قائل نمی‌شود..(حال اینگونه عشق و محبت را با عشق و محبن خداوندی بسنجید)
بـعــبارت دیگر زمانیکه شما فردی را به صـورت مـطلق دوست داشته باشید، به او ابراز احساس می‌کنیـد و این کار را بدون هر گونه انتظاری انجام می دهید، توقع ندارید که طرف مقابل احساسات شما را عیناً بازتاب دهد، برای ابراز عشق و علاقه خود نیاز به زمان و یا مکان خاصی ندارید، هیچ پارامتر معینی برای اینکه کی، کجا و چرا عشق باید ابراز شود، قائل نیستید. روابط مختلفی وجود دارند که در آنها عشق و علاقه به صورت مطلق و بی قید و شرط است. علاقه ای که میان همسران رمانتیک، والدین و فرزندان، خواهر و برادرها، و حتی برخی از دوستان وجود دارد، می تواند نمونه های مناسبی برای این نوع عشق و محبت به شمار رود. یکی ازعوامل اصلی عشق مطلق، عدم وجود هر گونه محدودیت و انتظار متقابل در رابطه است.

در عشق مطلق هیچ اثری از مبادله و یا عمل متقابل نباید به چشم بخورد. شما عشق خود را بدون هیچ انتظاری نثار شخص مقابل می کنید و هیچ انتظاری ندارید که او خواهش های دل شما را برآورده سازد. این نوع مهر و علاقه مربوط به شما و احساسات شخصیتان می شود و نباید تصور کنید که باید یک چنین احساس مشابهی در فرد دیگر نیز ایجاد شود. شاید امیدوار باشید که در مقابل، همین احساس دوست داشتن به شما برگشت داده شود، اما باید توجه داشته باشید که یک عشق حقیقی انتظار ندارد که احساس متقابل وجود داشته باشد. اگر این انتظار را داشته باشید که عشق شما نسبت به طرف مقابل نهایتاً از سوی او نسبت به شما تلافی گردد و عشق و علاقه تان را تنها بر اساس چنین تصوری به او ابراز کنید، بدانید که عشق شما، مهر و محبت بی قید و شرط نیست. یکی از نمونه های خوبی که می توان برای عشق مطلق بیان کرد، رابطه میان والدین و فرزندان می باشد. مادر و یا پدر عاشقانه فرزند خود را دوست می دارند و شاید کودک نیز یک چنین احساس مشابهی نسبت به آنها داشته باشد، اما مادر و پدر عشق خود را بدون هیچ گونه انتظار و توقعی نثار فرزندشان می کنند. عشق مطلق شما همچنان وجود دارد حتی اگر طرف مقابل هیچ گونه احساس مشابهی نسبت به شما نداشته باشد و هیچ احتمالی هم نداشته باشد که شاید یک روز چنین احساسی در او ایجاد شود.

عشق بی قید و شرط بدون وجود هر گونه مرز و محدوده‌ای است و ابدی می باشد. عشق مطلق واقعی تا جایی که ذهن قادر به تصورباشد گسترده خواهد شد. زمانیکه شما عشق بی قید و شرط خود را نسبت به کسی ابراز میکنید، این کار را با دانش به این مطلب انجام می دهید که رفتار و یا گفته های طرف مقابل سبب از بین رفتن این عشق نخواهد شد. حتی اگر آنها رفتاری را از روی عمد برای آزار رساندن به شما انجام دهند، به راحتی می توانید از عمل آنها چشم پوشی کنید و اصلاً از کرده او ناراحت و عصبانی نشوید. همچنین هیچ گاه نباید از عشق حقیقی برای کنترل اعمال و رفتار او استفاده کنید. بیان این مطلب که اگر آنها کارهایی را که شما علاقه ندارید انجام دهند، بنابراین از عشق شما نسبت به آنها کاسته خواهد شد، نشاندهنده این موضوع است که عشق شما نسبت به آنها ‌‌حقیقی نیست. همسرانی که عاشق هم هستند و زندگی عاشقانه‌ای را دنبال می کنند، معمولاً احساس عشق مطلق نسبت به هم دارند. زمانیکه یک چنین احساسی در رابطه وجود داشته باشد، هیچ یک از طرفین از عشق خود برای کنترل رفتار دیگری استفاده نمی کند و دیگری او را تهدید نمی کند که اگر خواست های او را برآورده نسازد، به طبع از عشقش کم خواهد کرد.

عشق مطلق حقیقتی بدون وجود هیچ گونه پارامتر معینی است و تعریف خاصی ندارد. کسی که عاشق بی قید و شرط است، محبت خود را در پی و به دلیل تعریفی خاص به شخص دیگر انتقال نمی دهد. عشق حقیقی بدون مجاز کردن تعریف و یا هر گونه محدودیتهای دیگری برای بقای عشق، نثار طرف دیگر می شود. عشق میان خواهر و برادر ها مثال خوبی از عشق مطلق است که بدون هیچ گونه تعریف و مشخصات خاصی است. شاید خواهر و برادرها در طول زندگی با یکدیگر دعوا و جر و بحث کنند، اما به هر حال پیوندهای عاطفی محکمی میان آنها وجود دارد که همیشگی است و هیچ گاه از بین نخواهد رفت. خواهر و برادرها شاید از دست هم ناراحت و عصبانی شوند، اما عشق حقیقی آنها فرای تمام حدود و مرزها می باشد و با وجود هزاران جنگ و دعوا بازهم پابرجا باقی خواهد ماند.

کسانی که نسبت به شخص دیگری دارای عشق مطلق هستند، همیشه آرزوی بهترین ها را برای عشق خود می کنند و به او اجازه می دهند که آزاد باشد و به دنبال چیزی برود که واقعاً خوشحالش می کند. عشق حقیقی شامل خواستن بهترین ها برای فرد می باشد. باید سعی شود که به نیازهای آنها توجه کنیم و بفهمیم که آنها باید خودشان آزاد و رها باشند و هر چیزی را که می خواهند انتخاب کنند تا به درجه‌ای از خوشحالی که مد نظرشان است، دست پیدا کنند. شاید تصور کنید که شما بهتر می توانید بهترین چیز را برای کسی که دوستش می دارید تشخیص داده و تعیین کنید، اما باید به خودشان اجازه دهید که به شخصه چیزها را یاد گرفته و تجربه کنند و موقعیتهایی را بوجود آورید که این کار را راحت تر انجام دهند و چیزهایی که فکر می‌کنند آنها را خوشحال‌تر می سازد، آسانتر بدست آورند. شاید در نهایت انتخابشان اشتباه از آب درآید، اما اگر شما عاشق آنها باشید بدون هیچ قید و شرطی همیشه برای کمک کردن به آنها حاضر هستید و هیچ گاه کارهای آنها را قضاوت نمی کنید.

عشق مطلق بدون هر گونه حد و مرزی می باشد و در تعریف آن محدوده و یا پارامتر خاصی وجود ندارد. عشقی است که سبب می شود همیشه خوشحالی و رفاه کسانی که دوستشان می دارید را بخواهید و حتی خوشحالی آنها از شادی خودتان بالاتر باشد. زمانیکه عشق مطلق خود را نسبت به کسی ابراز می کنید، مهم است که متوجه باشید هیچ حقی ندارید که چیزی از او انتظار داشته باشید و ضمناً توقع نداشته باشید که احساساتتان را با رفتار و یا گفتارش پاسخ بدهد، در ضمن نباید احساس کنید که او ملزم است مطابق با چیزهایی که شما تعیین می کنید، صحبت کرده و یا رفتار نماید.حال با توجه به تفاسیر بالا شما عشق و محبت همیشگی خداوند به آدمی را چگونه می دانید؟؟؟؟؟

در باره محبّت می گوید،گفته محبّت لذّتی است ولیکن حقیقت آن حیرت و سرگشتگی باشد.

بزرگی می گوید حقیقت دوستی آنست که به جفا(ظلم) کم نمی شود و با وفا زیاد نمی شود.

از مردی خداترس حکایت می کنند گفت محبّت رشک بردن(غیرت) به محبوب است که او کسی مانند توئی را دوست دارد.و بزرگی دیگر می گوید:”محبّتی هست که آدمی به واسطه آن رها می یابد و محبّتی هست که موجب خون ریختن می شود”.و نیز می گوید عاشق هرگاه خاموش باشد و دم نزند،هلاک می شود ولی اگر عارف سخن بگوید هلاک شود..و گفته اند محبّت آتشی در دل است که هر چیزی به جز مراد محبوب را بسوزاند.

بزرگی می گویند محبت،میل کردن(خواهش)دل است بدان معنی که بدون هیچ تکلّفی دل بنده به سوی خدای عزوجّل یا چیزی غیر از خدا،میل پیدا کند.هرکس در طاعت از پروردگار روی به تکلّف(رنج و سختی بر خود نهادن)آوَرَد نشانه ی آنست که محبتش واقعی نیست چرا که اعضا و جوارح از دل پیروی می کنند و هر وقت دل به گرو محبت کسی برود اعضا و جوارح نیز به خدمت گزاری به وی با نشاط تر می گردد و ترک محبت برای او تکلف و خدمت،طبع و سرشت او می گردد.و اگر محبت و عشق واقعی نبود نشاط نیز نباشد و ترک خدمت،طبع و خدمت،تکلف می گردد.وی می گوید از سری شنیدم که گفت محبّت میان دو کس درست و کامل نمی شود تا یکی به دیگری نگوید«یا من».

بزرگی می گویند محبت و عشق آنست که دوست را به خود ترجیح بدهی یعنی هلاک خویش را در رضایت دوست روا بداری و مراد دوست را بر مراد خودت مقدّم بداری.برای اینکه چون مراد دوست را بر مراد خودت مقدم دانستی ،هر چیزی که از دست تو برود فوت و فقدان نیست زیرا که چون دوست به دست آمد همه چیز به دست آمده هر چند آنها را نداشته باشی و چون دوست از دست رفت همه چیزت را از دست داده ای هرچند داشته باشی.

دیگری گفت که محبت آنست که آنچه را دوست داری از دنیا و جاه و راحت و مال و خلق و نفس و عقبی و هر چه جز حق است را برای آنکس که دوست می داری ایثار و ترک کنی.

دیگری گفته محبت خدا به بنده اش چنان است که او را به درد وبلائی مبتلا می کند که تا به حال کسی را با آن بلا نیازموده است.چرا که عاشق،غیور(باغیرت)است و هرگز نمی خواهد که دوست را با کسی غیر از خویش ببیند پس همچنانکه محبت و عشق زیاد می گردد غیرت هم زیاد می شود و چندان که محبت کم گردد غیرت نیز کم می شود.

خداوند می گوید:”من شما را برگزیدم”پس هر کس برگزیده خدای تعالی باشد محبوب وی است و محبوب خدای تعالی با غیر از حق تعالی آسوده و آرام نیست و نباشد.چون حق تعالی بنده ای را دوست می دارد او را یک آنْ به غیر از خودش وانمی گذارد و نیز ظاهر و باطن او را چنان مشغول محبت،عشق و خدمت خودش می گرداند که غیر از حق تعالی در وی نفوذ پیدا نمی کند و مراقب اطراف اوست که چیزی غیر خدا او را نجوید یا به جائی غیر از خدا نگاه نکند و با کسی غیر از خدا نیارامد.و حال اگر عشق کامل تر گردید از این معانی هم در وی هیچ چیز نمی ماند.

محبتی هست که ویژۀ خاصّان می باشد و آن”وَجْد”است وجد یعنی سوختن قلب ،یعنی در طریق عشق و عاشقی،به مرحله ای برسد که نه گوید و داند و بس،که هر گوینده ای و داننده ای یابنده نباشد چرا که دانش ِنان و آب سیری و تشنگی را بر طرف نمی کند یعنی کافی نیست که به زبان اقرار کرد یا با دل بداند که هست ولیکن باید که هستی وی چنان در سرش اثر کند که هیچ هست در سر وی راه نیابد آری!گوینده و دانندۀ آتش،مثل کسی نیست و نباشد که در آتش سوخته است.

ای خدا!من تو را دوست دارم به دو دوستی ،یکی بخاطر دل خودم است و دیگر دوستی آن که تو سزاوار دوست داشتنی.آن دوستی که به خاطر دوستی هواست مشغول گشتن من به غیر از توست و دوستی که تو سزاوار آنی آن است که هیچ چیز را نمی بینم تا آنکه فقط تو را ببینم.این دو دوست داشتن من،هنر من نیست بلکه این منت تو بر من است که مرا سزای محبت خویشت دانستی و بر من کرامت نمودی .شکرت ای خدا.عشق(نایافت) را فقط می توان به نیاز یافت و یافته را فقط می توان به دیدن منت نگاه داشت.شیخ عبدالصمد می گوید محبت آنست که مُحِِب(عاشق)را کور و کر بکند و او را از هر چه جز محبوب(معشوق)است نابینا کند یعنی هیچ چیز جز محبوب را نمی بیند و جز دوست را نمی طلبد. به عبارتی “عشق”باعث می شود تو را از دیدن عیوب یار نابینا گردی و از ملامت شنیدن درباره یار ناشنوا گردی .ضرب المثلی است که می گویدهر که نیکو تر باشد دوست تر است ولیکن من می گویم:هر که دوست تر باشد نیکو تر است.پس دلیل عاشقی ،جمال و زیبائی نیست بلکه دلیل جمال،عاشقی است.چون عشق و محبت حاکم باشد پر عیب،بی عیب می شود و هرگاه عشق نباشد بی عیب،پر عیب می گردد.

آری!عشق و عاشقی در ذات خودش نوعی بلاست(دردی بی درمان)که کوری و کری نمونه کوچکی از آنست.در درد و بلا نالیدن و از دوست خبری پرسیدن و تنها دوست را خواستن،آدمی را آرام و تسکین می کند ولی عشق را جریحه دار می سازد و به نابودی تدریجی آن کمک می کند.امّا اگر کسی در این درد ،دوست را نخواهد و از دوست خبری نپرسد و ناله ای سر ندهد هیچ راحتی و آسودگی نیابد و هر ساعت و دقیقه به آن درد اضافه می شود تا اینکه او را بکشد و کشتۀ عشق،بزرگوارترین ِ شهداست.

خداوند تعالی به عیسی(ع) وحی فرستاد که وقتی من دل بنده ای را از دوستی دنیا و آخرت خالی ببینم از دوستی خویش آن دل را پُر می کنم.

گفته اند محبّت مستیی باشد که دارنده آن به هوش نمی آید مگر اینکه محبوب خود را مشاهده کند و البته آن مستیی که هنگام دیدار محبوب بوجود آید غیر قابل وصف خواهد بود.

مردی خداترس می گوید مثقال ذرّه ای از دوستی بر من[از جانب خدا]،از عبادت هفتاد ساله بی دوستی،دوست داشتنی تر است..و نیز می گوید هر کس از عشق و محبت نزد کسی سخن بگوید که وی طعم عشق را نچشیده باشد و از آن بی بهره است،خود او نیز ادعایی بیش نکرده است.

حکایت می کنند که در هندوستان کسی عاشق شد و بعد از مدتی معشوقه به شهری دیگر سفر کرد عاشق برای خداحافظی معشوقه بیرون آمد یک چشم او برای دوری دوستش اشک های فراوانی ریخت ولی چشم دیگرش فقط نگاه می کرد.مرد به خانه آمد و هشتاد و چهار سال روی آنرا پوشید که چرا هنگام دوری دوست فقط نگاه می کرد..

[بشنوید] می گویند مردی،بسیار زیاد کسی را دوست می داشت روزی که هر دو بالای بامی بودند به او گفت چرا این قدر مرا دوست داری در حالی که برادر من هم بهتر،وهم زیباتر است.آن مرد سرش را بالا آورد کمی در او نگریست و او را از بالا به پائین انداخت و گفت هرکس ادعای دوستی با ما را دارد و به دیگری نظر داشته باشد جزای او اینست.

می گویند زنی خداترس با خداوند اینچنین مناجات می کرد:”الهی!دلی که تو را دوست می دارد به آتش (فراقت)می سوزانی….هاتفی آواز داد که ما این کار را نخواهیم کرد ،به ما خیال بد نداشته باش”.

نقل است که کسی گفت در بعضی از سفرهایم که به نقاط مختلف داشتم زنی را دیدم از او درباره پایان عاشقی سؤال کردم گفت ای باطل اندیش! برای عاشقی پایانی نیست.گفتم چرا؟ گفت زیرا برای “معشوق”پایانی نیست….

صفت وجـد و شادی عارف :هر اندوه و غمی که به همراه آن سوزش و درد باشد، وجد گویند.یا به عبارتی “وجد”آنست که ترسی و یا غمی و یا دیدن چیزی از حالات آن جهان بر وی ظاهر شود و یا حالی که بین وی و خدای تعالی بروز کند و به دل برسد و از این حالات به تنگ آید .

وجد،انواع و اقسامی دارد:شاید از بیم عذاب باشد و شاید از درد فراق و شاید هم از سوزش شوق و محبّت،که هر سه سوزنده و درد آور است.هر گاه سر از این معانی،درد بگیرد و بسوزد عرفا می گویند برای وی “وجد”بوجود آمده است.و چون این سوزش ِدرد غلبه کند ظاهر،مضطرب و نگران می شود؛ بانگ و ناله سر می دهد که آن بانگ و ناله و سرود را نیز “تَواجُد”می گویند.عارف،به هنگام تواجد سماع می کند و بعد از آن گاهی صبر می کند و گاهی می نالد و زمانی در آن درد می سوزد و زمانی هم می میرد.[پایان عاشقی].

این وجد،شنوائی و بینائی دل است.به این معنا که سر این بنده به بلائی خسته و رنجور است هرگاه چیزی را از دوست ببیند یا بشنود خستگی و رنجوری اش تازه تر می گردد به همان مقدار که از دوست دید و شنید،دردش قوی تر می شود و آه و ناله و سرود سر می دهد هر چند آن مقدار بزرگ تر باشد،وجد نیز سخت تر است و نیز هر چند آن مقدار – دید و شنید از دوست-بیشتر باشد،عشق نیز زیاد تر است و چون عشق زیاد شد وجد نیز سخت تر می شود.وجد،تأثیر شتاخت(معرفت) است و از رقّت قلب بر می خیزد.زمانی فرا می رسد که سلطان معرفت آنچنان در سر غالب می شود که عالمی را بسوزاند و بشوراند و بعد از اینکه وجد بدینگونه زایل شد،معرفت جایگزین می شود و سکون را در سر حکم فرما می کند.

هر کس در باطن ،وجد وی ضعیف است به ظاهر تواجد کند یعنی در ظاهر برای خود چیزهایی را بوجود بیاورد که در باطن می بیند یا می شنود. هر کس وجدی قوی دارد متمکن و ساکن باشد و کوهی از بلا او را تکان نمی دهد؛آتش وجد،آرام آرام می گیرد و هرگاه قوی تر شد و شعله هایش افزون تر گشت، بانگ و فریادش نیز زیاد تر می شود تا جائی که می سوزاند و سپس آرام و قرار می گیرد و به تلی از خاکستر بدل می شود.با این تفاصیل، تواجد از آن ِضعیفان و مریدان و مبتدیان می باشد که به بلا ،الفت و خو نگرفته و راه و رسم[عاشقی] بانک و ناله را ندانسته و به تازگی شعله آتش آنها را درک نموده است.

شیخ ابوالحسن نوری می گوید وجد،مثل زبانۀ آتش است که هرگاه وارد سر شد اعضا و جوارح را از سر شوق به جنبش وادار می کند و این یا از شادی و یا از اندوه می باشد.

شوق از تأثیرات محبّت است،هر چه محبت قوی تر باشد شوق نیز قوی تر است با این وجودمحبت و عشق،آتشی سوزان خواهد بود.در روایتی داریم که حق تعالی عشق و محبت را آتش کبرا خوانده است ؛صفت آتش آنست که چون آرام و کم باشد و بادی به آن برسد افروخته تر می شود،هرچند باد قوی تر باشد شعله های آن بلازتر(بزرگ تر)می شود، زبانه می کشد و همه جا را در بر می گیرد،به همان مقدار شرر انداختنش نیز بیشتر می شود که بعضی را می سوزاند و بعضی را سیاه می گرداند و بعضی را از خود دور کند و خلاصه شررهای آن به هر کجا بیفتد ایجاد بلا می کند.

به هر حال در دنیا کسی که خدا را با چشم سر می بیند ،نه از بلایی که به او رسیده می نالد و نه به نعمت هایی که به او ارزانی داشته شده می نازد،و وجد از این دو بیرون نیست یا “نازیدن” و یا “نالیدن”، و این هر دو در وقت مشاهده حق تعالی محال است.

از ابن عطا درباره شوق پرسیدند گفت سوختن دل و جگر و زبانه زدن آتش در آنست و در پایان،پاره پاره شدن جگر.و نیز از وی سؤال کردند که شوق برتر است یا محبّت و عشق،گفت محبّت زیرا شوق ازو بوجود می آید..‍[هر که عاشق تر،شوقش بیشتر]

استاد ابوعلی می گوید روزی داوود(ع) به تنهائی به صحرا رفت خداوند به وی وحی فرمود چه شده است که تو را تنها می بینم گفت ای خدا شوق تو در دلم اثر کرده بود و مرا از صحبت با مردم بازداشته است.گفت برو و نزدیک آنان شو،که اگر تو بنده فراری را به درگاهم بیاوری من نام تو را در دفتر حیات از جمله سپاه سالاران بنویسم.

[رسم عاشقی]بار دیگر خداوند به حضرت داوود(ع) وحی فرستاد که ای داوود!اگر آن گروه که از من برگشته بدانند که من چگونه منتظر آنها هستم و چگونه با ایشان رفاقت می کنم و شوق من به اینکه آنها گناهی نکنند چگونه است همه از شوق و علاقه به من می مردند و اعضا و جوارح آنها از شدّت دوستی با من پاره پاره می شدوای داوود!این ارادت من به آن کسی است که از من برگشته است حال فکر کن به کسی که مرا می جوید و مرا می خواهد ارادت من چگونه است؟…

از استاد ابوعلی شنیدم که گفت شعیب(ع) گریه کرد تا اینکه چشمش نابینا شد خدای تعالی بینائیی اش را به وی بازگردانید دیگر بار گریه کرد و نابینا شد باز هم خداوند بینائی اش را به وی برگرداند و این کار تا دفعه سوّم هم ادامه داشت خداوند به او گفت اگر این گریه تو به امید بهشت است من بهشت را به تو خواهم داد و اگر از ترس جهنم است من آنرا از تو دور خواهم ساخت شعیب گفت نه.این گریه کردن من از شوق توست .خداوند نیز گفت به همین خاطر بود که من نیز پیامبر و کلیمم (حضرت موسی(ع))را به مدّت ده سال خادم تو کردم!…

می گویند که پیرزنی سفر کرده بسیار عزیزی داشت وقتی بعد از مدّتی برگشت همه اقوام شادی می کردند ولی آن پیرزن بلند بلند گریه می کرد به او گفتند چرا گریه می کنی؟ گفت برگشت این جوان به خانه اش مرا به یاد بازگشت به سوی خداوند انداخت.

به کسی گفتند آیا به دیدار او مشتاق هستی یا نه؟ گفت شوق به کسی است که غایب باشد ،وی که همیشه حاضر است.

حسین انصاری می گوید در خواب دیدم که قیامت برپا شده بود و شخصی را دیدم که زیر عرش مجید ایستاده است.حق تعالی به فرشگان فرمودند این مرد کیست؟ گفتند ای خدا تو خودت بهتر میدانی.گفت این معروف کرخی ست که از دوستی با من مست شده است،به هوش نمی آید مگر به دیدار من.

جنید را پرسیدند برای چیست که دوستان تا همدیگر را می بینند گریه می کنند؟ گفت این از شادی وجد و شوق است که به همدیگر دارند.

می گویند در زمان ابایزید بسطامی قاری قرآنی بود که سخنان و رفتار وی را انکار می کرد.آن قاری کارهای باشکو بایزید را می دید ولی آن مرد بیچاره از آنها محروم بود و می گفت آن طاعات و عبادات و ریاضت هائی که بایزد می کشد،من هم می کشم ولی او سخنانی می گوید که ما در آنها بیگانه ایم[قدرت درک آنها را نداریم].شیخ از این امر اطلاع پیدا می کند و نزد او می رود.شیخ نفَسَش را به سوی آن قاری می دمد و می رود .آن قاری تا سه روز در حالت کُما بود به نحوی که خودش را نجس می کرد.زمانی که از آن حالت خارج شد غسل کرد و برای عذرخواهی نزد شیخ آمد شیخ گفت نمی دانستی که بار فیلان را روی خَران نمی گذارند؟!.مژده ای دل که مسیحا نفسی باز آید که ز انفاس خوشش بوی خَشی می آید )خَشی :خوشی

بعد از ایمانم ، صفات بالا در من نمودی هزار چندان داشته اند.خدایا شکر

(شوق پدرم به هنگام عشق بازی با خداوند دیدنی است)

*******************

این‌ کتاب‌ به‌ خواننده‌ بینش‌ می‌بخشد تا خردمندانه‌ زندگی‌ کند.و همچنین این امثال فرد خداجو را کمک می کند ، تا حقیقت مخفی شده در پشت ابرهای جاهلیت را کشف کند…(برگزیده مثال های حضرت سلیمان(ع)به لهجه بختیاری)

‌. ۱ ای‌ جوان‌، نصیحت‌ پدرت‌ را بشنو و از تعلیم‌ مادرت‌ رویگردان‌ نشو،(ای جَوون!پند بَووت ِگوش بده و ز اوچیّا که دات بِت یاد اِد ِ سرپیچی نکن)

۲ زیرا سخنان‌ ایشان‌ مانند تاج‌ و جواهر، سیرت‌ تو را زیبا خواهند ساخت‌.(زیرا حرفا هُنُوْ مثل تاج و جواهر،باطن تو ن ِزیبا اِکُنِنْ)

۳ «ای‌ احمق‌ها! تا کی‌ می‌خواهید احمق‌ بمانید؟ تا کی‌ می‌خواهید دانایی‌ را مسخره‌ کنید و از آن‌ متنفر باشید؟(ای اَخْمَخْ!تا کیی اِخوی اخمَخ بِمُنی؟تا کی اِخوی دانائین ِمسخره کُنین و زِسْ بدتون بیا؟)
اما تو راه‌ خداشناسان‌ را پیش‌ بگیر و از راه‌ راست‌ منحرف‌ نشو،(اما تو ره خداشناسان ِپیش بِگِر و ز رَه راست منحرف نَبو)

زیرا درستکاران‌ و خداشناسان‌ در زمین‌ زندگی‌ خواهند کرد، ولی‌ بدکاران‌ و خدانشناسان‌ از زمین‌ ریشه‌ کن‌ خواهند شد.(زیرا درستکارا و خداشناسا مِنْ زُمین زندگی اِکُنِن ولی بدکارا و خدانشناسا ز زُمین ریشه کن اِبونْ)

۴ محبت‌ و راستی‌ را هرگز فراموش‌ نکن‌ بلکه‌ آنها را برگردنت‌ بیاویز و بر صفحه‌ دلت‌ بنویس‌، اگر چنین‌ کنی‌ هم‌ خدا از تو راضی‌ خواهد بود هم‌ انسان‌.(عشق و محبت و راستی ن ِهرگز فراموش مکن بلکه هُنُو ِ به گردِنِتْ وَنْ و هُنُو ِری صفحه دلِتْ بنویس.اَیْ چینُوْ کنی هم خدا زِتْ راضی اّو هم انسان)

۵ با تمام‌ دل‌ خود به‌ خداوند اعتماد کن‌ و بر عقل‌ خود تکیه‌ منما(با تمام جون و دل به خدا اعتماد کن و به عَلْق ِخُتْ تکیه نکن)

۶ در هر کاری‌ که‌ انجام‌ می‌دهی‌ خدا را در نظر داشته‌ باش‌ و او در تمام‌ کارهایت‌ تو را موفق‌ خواهد ساخت‌..( در هر کاری که انجام اِدی خدا ن ِدر نظر داشته بو و هُ مِنْتمام کارات موفقِتْ اِکُنه)
۷ پسرم‌، وقتی‌ خداوند تو را تأدیب‌ و تنبیه‌ می‌کند، از او آزرده‌ خاطر نشو، زیرا تنبیه‌ کردن‌ او دلیل‌ محبت‌ اوست‌. همانطور که‌ هر پدری‌ پسر محبوب‌ خود را تنبیه‌ می‌کند تا او را اصلاح‌ نماید، خداوند نیز تو را تأدیب‌ و تنبیه‌ می‌کند.(کُرُمْ!وَخْتی خدا تون ِاِزَنه و تنبیهِتْ اِکُنه زِ هُ مَرنج ،زیرا تنبیه کِرْدِن ِهُ دلیل محبت هُنِ .هَمْطَوْر که هر بَوو کُرِ دوست داشتنی خُسِ تنبیه اِکُنه تا هُنِ اصلاح کنه،خدا نیز تو ن ِاِزَنه تا ادبِتْ کنه)
۸ اگر می‌توانی‌ به‌ داد کسی‌ که‌ محتاج‌ است‌ برسی‌، کمک‌ خود را از او دریغ‌ مدار.(اَی اِتَری به داد کسی که محتاجِ برسی،کمک خُنِ زِسْ دریغ مکن)

۹ هرگز به‌ همسایه‌ات‌ مگو: «برو فردا بیا»، اگر همان‌ موقع‌ می‌توانی‌ به‌ او کمک‌ کنی‌. علیه‌ همسایه‌ات‌ که‌ با خیال‌ راحت‌ در جوار تو زندگی‌ می‌کند توطئه‌ نچین‌.(هرگز به هُمْسات نگُ رَوْ و فردا بیا .اَی اِتَری هَم موقع بِسْ کمک کن.علیه هُمْسات که با خیال راحت کِلِ تو زندگی اِکُنه توطئه نکن.)

۱۰ با کسی‌ که‌ به‌ تو بدی‌ نکرده‌ است‌ بی‌جهت‌ دعوا نکن‌.(با کسی که به تو بدی نکِرد ِ بی جهت دعوا نکن)

۱۱ به‌ اشخاص‌ ظالم‌ حسادت‌ نکن‌ و از راه‌ و روش‌ آنها پیروی‌ ننما،(به کَسا ظالُم حسودی نکن و ز ره و روشِسون پیرُوی نکن)

۱۲ زیـرا خداونـد از اشخاص‌ کجرونفرت‌ دارد، اما به‌ درستکاران‌ اعتماد می‌کند.(زیرا خداوند زز اشخاص ناراه نفرت دار ِولی به یُنُوْ که به راهِن اِعتماد اِکُنه)
۱۳پسرم‌، نسبت‌ به‌ همسر خود وفادار باش‌ و تنها نسبت‌ به‌ او عشق‌ بورز.(کُرَمّ!به زینِتْ وفادار بو و فقط هُنِه دوست داشته بو.

۱۴ گناهان‌ شخص‌ بدکار مانند ریسمان‌ به‌ دورش‌ می‌پیچد و او را گرفتار می‌سازد.(گناها شَصْخِ بدکار مثل طَنافْ به دَوْرِسْ اِپیچه و هُنِه گرفتار اِکَُنه)

بلهوسی‌ او باعث‌ مرگش‌ خواهد شد و حماقتش‌ او را به‌ نابودی‌ خواهد کشاند.(بلهوسیسْ باعث مرگِسْ اِبو و اَخْمَخیس هُنه به نابودی اِکَشون ِ)

۱۵ای‌ آدمهای‌ تنبل‌، زندگی‌ مورچه‌ها را مشاهده‌ کنید و درس‌ عبرت‌ بگیرید. آنها ارباب‌ و رهبر و رئیسی‌ ندارند، ولی‌ با این‌ همه‌ در طول‌ تابستان‌ زحمت‌ می‌کشند و برای‌ زمستان‌ آذوقه‌ جمع‌ می‌کنند. اما ای‌ آدم‌ تنبل‌، کار تو فقط‌ خوابیدن‌ است‌. پس‌ کی‌ می‌خواهی‌ بیدار شوی‌؟

۱۶ هفت‌ چیز است‌ که‌ خداوند از آنها نفرت‌ دارد:
نگاه‌ متکبرانه‌،
زبان‌ دروغگو،
دستهایی‌ که‌ خون‌ بی‌گناه‌ را می‌ریزند،
فکری‌ که‌ نقشه‌های‌ پلید می‌کشد،
پاهایی‌ که‌ برای‌ بدی‌ کردن‌ می‌شتابند،
شاهدی‌ که‌ دروغ‌ می‌گوید،
شخصی‌ که‌ در میان‌ دوستان‌ تفرقه‌ می‌اندازد.(هفت چیز ِکه خدا زُون خیلی بدِس ایّا:سِیل کِرْدِن ز ری تکبر و غرور-زونِ دُرُگُ-دستائی که خینِ بی گناه نِ بریزِ-فکرا بد بد که نقشه ها خدا نَوُرْداری اِکَشه-پاهائی که سی بدی کِردِن اِدَوْنه-شاهدی که دُرُ اِگُ-کسی که میّون دوستاسْ دو به همزنی اِکُنه)

۱۷دلباخته‌ زیبایی‌ اینگونه‌ زنان‌ نشو. نگذار عشوه‌گری‌های‌ آنها تو را وسوسه‌ نماید؛ زیرا زن‌ فاحشه‌ تو را محتاج‌ نان‌ می‌کند و زن‌ بدکاره‌ زندگی‌ تو را تباه‌ می‌سازد. آیا کسی‌ می‌تواند آتش‌ را در بر بگیرد و نسوزد؟ آیا می‌تواند روی‌ زغالهای‌ داغ‌ راه‌ برود و پاهایش‌ سوخته‌ نشود؟ همچنان‌ است‌ مردی‌ که‌ با زن‌ دیگری‌ زنا کند. او نمی‌تواند از مجازات‌ این‌ گناه‌ فرار کند.(به زنگَلِ هرجائی دل نبند.نَلْ ناز و عشوه هاسون تو نِ به وسوسه وَنِن.زیرا زینِه هرجائی تو نِ محتاج نون اِکُنه و زندگیتِ تباه اِکُنه)
۱۸یک‌ روز از پنجره‌ خانه‌ام‌ بیرون‌ را تماشا می‌کردم‌. یکی‌ از جوانان‌ احمق‌ و جاهل‌ را دیدم‌ که‌ در تاریکی‌ شب‌ از کوچه‌ای‌ که‌ در آن‌ خانه‌ زنی‌ بدکار قرار داشت‌، می‌گذشت‌. آن‌ زن‌ در حالیکه‌ لباس‌ وسوسه‌انگیزی‌ بر تن‌ داشت‌ و نقشه‌های‌ پلیدی‌ در سر می‌پروراند، بسویش‌ آمد. (او زن‌ گستاخ‌ و بی‌شرمی‌ بود و اغلب‌ در کوچه‌ و بازار پرسه‌ می‌زد تا در هر گوشه‌ و کناری‌ مردان‌ را بفریبد.) آن‌ زن‌ بازوان‌ خود را به‌ دور گردن‌ جوان‌ حلقه‌ کرده‌، او را بوسید و با نگاهی‌ هوس‌انگیز به‌ او گفت‌: «امروز نذر خود را ادا کردم‌ و گوشت‌ قربانی‌ در خانه‌ آماده‌ است‌. پس‌ برای‌ یافتن‌ تو از خانه‌ بیرون‌ آمدم‌. در جستجوی‌ تو بودم‌ که‌ تو را دیدم‌. بر رختخوابم‌ ملافه‌های‌ رنگارنگ‌ از پارچه‌ حریر مصر پهن‌ کرده‌ام‌ و آن‌ را با عطرهای‌ خوشبو معطر ساخته‌ام‌. بیا از یکدیگر لذت‌ ببریم‌ و تا صبح‌ از عشق‌ سیر شویم‌. شوهرم‌ در خانه‌ نیست‌ و به‌ سفر دوری‌ رفته‌ است‌. به‌ اندازه‌ کافی‌ با خود پول‌ برده‌ و تا آخر ماه‌ بر نمی‌گردد.»
به‌ این‌ ترتیب‌ با سخنان‌ فریبنده‌ و وسوسه‌انگیزش‌ آن‌ جوان‌ را اغوا کرد؛ بطوری‌که‌ او مثل‌ گاوی‌ که‌ به‌ کشتارگاه‌ می‌رود، چون‌ گوزن‌ به‌ دام‌ افتاده‌ای‌ که‌ در انتظار تیری‌ باشد که‌ قلبش‌ را بشکافد، بدنبال‌ آن‌ فاحشه‌ رفت‌. او مثل‌ پرنده‌ای‌ است‌ که‌ به‌ داخل‌ دام‌ می‌پرد و نمی‌داند در آنجا چه‌ سرنوشتی‌ در انتظارش‌ است‌.
ای‌ جوانان‌، به‌ من‌ گوش‌ دهید و به‌ سخنانم‌ توجه‌ کنید. نگذارید چنین‌ زنی‌ دل‌ شما را برباید. از او دور شوید، مبادا شما را به‌ گمراهی‌ بکشد. او بسیاری‌ را خانه‌ خراب‌ کرده‌ است‌ و مردان‌ زیادی‌ قربانی‌ هوسرانیهای‌ او شده‌اند خانه‌ او راهی‌ است‌ بسوی‌ مرگ‌ و هلاکت‌.ای جوونا!به مُ گوش بِدین.نَلینْ زنگَلِ هرجائی دلتونِ بِوَرِن.زِسون دیری کنین… هُ خیلیّان ِحونه خَراوْ کِردِ.و پیایَلِ زیادی قربونی هوسبازی هُ وابیدینِ.حونه ای زینه راهی به طرف بدبختی ومرگِ)

۱۹آدمهای‌ تنبل‌، فقیر می‌شوند، ولی‌ اشخاص‌ فعال‌ ثروتمند می‌گردند.
۲۰کسی‌ که‌ بموقع‌ محصول‌ خود را برداشت‌ می‌کند عاقل‌ است‌، اما کسی‌ که‌ موقع‌ برداشت‌ محصول‌ می‌خوابد مایه‌ ننگ‌ است‌.
۲۱شخص‌ عاقل‌ پند و اندرز را می‌پذیرد، اما نادان‌یاوه‌گو هلاک‌ می‌شود.
۲۲کینه‌ و نفرت‌ باعث‌ نزاع‌ می‌شود، ولی‌ محبت‌ گناه‌ دیگران‌ را می‌بخشد.(کینه و نفرت باعث جنگ و درگیری اِبو ولی عشق و محبت گناه دیگرونِ اِبخشه)
۲۳پرحرفی‌، انسان‌ را بسوی‌ گناه‌ می‌کشاند. عاقل‌ کسی‌ است‌ که‌ زبانش‌ را مهار کند

.۲۴برکت‌ خداوند انسان‌ را ثروتمند می‌سازد بدون‌ اینکه‌ زحمتی‌ برای‌ وی‌ به‌ بار آورد.
۲۵ هرگز از آدم‌ تنبل‌ نخواه‌ برای‌ تو کاری‌ انجام‌ دهد؛ او مثل‌ دودی‌ است‌ که‌ به‌ چشم‌ می‌رود و مانند سرکه‌ای‌ است‌ که‌ دندان‌ را کند می‌کند.(هیچوخْت ز آدُم تنبل نخواه سیتْ کاری انجام بده،هُ مثل دی به تیتْ اِرِ و مثل سرکه دِندوناتِ کُلْ اِکنه(
۲۶ خداترسی‌ سالهای‌ عمر انسان‌ را زیاد می‌کند، اما شرارت‌ از عمر او می‌کاهد.
۲۷ امید درستکاران‌ به‌ شادی‌ می‌انجامد، اما امید بدکاران‌ برباد می‌رود.
۲۸ خدا برای‌ نیکان‌ قلعه‌ای‌ محافظ‌ است‌، اما او بدان‌ را هلاک‌ خواهد کرد.
۲۹خبرچین‌ هر جا می‌رود اسرار دیگران‌ را فاش‌ می‌کند، ولی‌ شخص‌ امین‌، اسرار را در دل‌ خود مخفی‌ نگه‌ می‌دارد.
۳۰زن‌ نیکو سیرت‌، عزت‌ و احترام‌ به‌ دست‌ می‌آورد، اما مردان‌ قوی‌ فقط‌ می‌توانند ثروت‌ به‌ چنگ‌ آورند.
۳۱زیبایی‌ در زن‌ نادان‌ مانند حلقه‌ طلا در پوزه‌ گراز است‌.(زیبائی مِن زینِه هیچی نفهمْ مثل حلقه طِلا مِن پوزه گرازِ)
۳۲هستند کسانی‌ که‌ با سخاوت‌ خرج‌ می‌کنند و با این‌ وجود ثروتمند می‌شوند؛ و هستند کسانی‌ که‌ بیش‌ از اندازه‌ جمع‌ می‌کنند، اما عاقبت‌ نیازمند می‌گردند.
۳۳کسـی‌ می‌تواند دانا شود که‌ تأدیب‌ را دوست‌ داشته‌ باشد. هر که‌ از اصلاح‌ شدن‌ نفرت‌ داشته‌ باشد احمق‌ است‌.
۳۴ زن‌ خوب‌، تاج‌ سر شوهرش‌ است‌، ولی‌ زن‌ بی‌حیا مانند خوره‌ جان‌ او را می‌خورد.(زینه خوو،تاج سر میرِسِ،ولی زینه بی حیا مثل خوره جون میرِنِ اِخورِ)
۳۵اشخاص‌ خدانشناس‌ چشم‌ طمع‌ به‌ اموالی‌ که‌ بدکاران‌ غارت‌ کرده‌اند دارند، در حالیکه‌ خداشناسان‌ از اموال‌ خود به‌ یکدیگر کمک‌ می‌کنند.
۳۶دروغ‌ انسان‌ را در دام‌ گرفتار می‌کند، ولی‌ راستی‌ و صداقت‌ موجب‌ خلاصی‌ می‌گردد.

۳۷هیچ‌ بدی‌ به‌ خداشناسان‌ نمی‌رسد، اما بدکاران‌ همیشه‌ گرفتار بلا می‌شوند.(هیچ بدی به خداشناسا نیرَسه ول بدکارا همیشه گرفتار اِبون)
۳۸خدا کسانی‌ را که‌ به‌ قول‌ خود وفا می‌کنند دوست‌ دارد، ولی‌ از اشخاص‌ بدقول‌ بیزار است‌.
۳۹راهی‌ که‌ خداشناسان‌ در آن‌ گام‌ بر می‌دارند به‌ حیات‌ منتهی‌ می‌شود و در آن‌ مرگ‌ نیست‌.(راهی که خداشناسا مِنِسِنْ به زندگی دوباره ختم اِبو و مِنِسْ مرگ نی[امتهان کنین].

۴۰هر که‌ زبان‌ خود را نگه‌ دارد جان‌ خود را حفظ‌ می‌کند، اما کسی‌ که‌ نسنجیده‌ سخن‌ بگوید خود را هلاک‌ خواهد کرد.
۴۱ثروت‌ شخص‌ پولدار صرف‌ حفاظت‌ جان‌ او می‌شود، اما جان‌ آدم‌ فقیر را خطری‌ تهدید نمی‌کند.(ثروت آدُم پیلدار خرج حفاظت ز جونِسْ اِبو اما جون آدُم فقیر ِهیچی تهدید نیکُنه)
۴۲کسی‌ که‌ فرزند خود را تنبیه‌ نمی‌کند او را دوست‌ ندارد، اما کسی‌ که‌ فرزندش‌ را دوست‌ دارد از تأدیب‌ او کوتاهی‌ نمی‌کند.
۴۳زن‌ دانا خانه‌ خود را بنا می‌کند، اما زن‌ نادان‌ با دست‌ خود خانه‌اش‌ را خراب‌ می‌کند.(زینِه دانا حونِسِ خوو اِسازه اما زینه هیچی نفهم با دست خُسْ حونِسِ خراوْ اِکُنه)
۴۴اگر در طویله‌ گاو نباشد، طویله‌ تمیز می‌ماند، اما بدون‌ گاو نمی‌توان‌ محصول‌ زیادی‌ به‌ دست‌ آورد.
۴۵ از احمقان‌ دوری‌ کن‌ زیرا چیزی‌ ندارند به‌ تو یاد دهند.( ز آدُما اَخْمَخ دیری کن زیرا هیچی نوُنِن که بِتْ یاد بدِن)
۴۶ آدمهای‌ احمق‌ با گناه‌ بازی‌ می‌کنند، اما درستکاران‌ رضایت‌ خدا را می‌طلبند.
۴۷ تنها دل‌ خود شخص‌ است‌ که‌ تلخی‌ جان‌ او را احساس‌ می‌کند و در شادی‌ او نیز کسی‌ جز خودش‌ نمی‌تواند سهیم‌ باشد.
۴۸ خانه‌ بدکاران‌ خراب‌ می‌شود، اما خیمه‌ درستکاران‌ وسعت‌ می‌یابد.(حونه بدکارا خراوْ اِبو ولی بُهونِ درستکارا زیاد اّو و به سامون اِرَسه)

۴۹ ثروتمندان‌ دوستان‌ بسیار دارند، اما شخص‌ فقیر را حتی‌ همسایه‌هایش‌ تحقیر می‌کنند.(ثروتمندا دوستا زیادی دارِن ولی آدُم فقیرِ حتی هُمْسایَلِس کوچیر اِکُنن)
۵۰ کسی‌ که‌ از خداوند می‌ترسد تکیه‌گاه‌ محکمی‌ دارد و فرزندانش‌ در امان‌ خواهند بود.(کسی که ز خدا اِترسه تکیه گاه محکمی دارِ و بَچَلِسْ در امان اِمَنن)
۵۱ هر که‌ به‌ فقرا ظلم‌ کند به‌ آفریننده‌ آنها اهانت‌ کرده‌ است‌ و هر که‌ به‌ فقرا ترحم‌ نماید، به‌ خدا احترام‌ گذاشته‌ است‌.
۵۲ خداشناسان‌ وقتی‌ بمیرند پناهگاهی‌ دارند، اما گناهکاران‌ بوسیله‌ گناهان‌ خودشان‌ تباه‌ می‌شوند.
۵۳جواب‌ ملایم‌ خشم‌ را فرو می‌نشاند، اما جواب‌ تند آن‌ را بر می‌انگیزاند.
۵۴ خدا همه‌ جا را زیر نظر دارد و ناظر اعمال‌ نیکان‌ و بدان‌ است‌.(خدا همه جانِ زیرِ نظر داره و کارا آدُما خوو و بدِ اِبینِه)
۵۵ خداوند از قربانی‌های‌ بدکاران‌ نفرت‌ دارد، اما از دعای‌ درستکاران‌ خشنود است‌.
۵۶ حتی‌ دنیای‌ مردگان‌ ازنظر خداوند پنهان‌ نیست‌، پس‌ آیا انسان‌ می‌تواند افکارش‌ را از او پنهان‌ کند؟(حتی دنیا مردیَلْ ز نظر خدا قایُم نی.پَ آیا انسان اِتَره فکراسِ ز هُ قایم کنه؟)[لر یه کم به خُتْ بیا]
۵۷ دل‌ شاد، چهره‌ را شاداب‌ می‌سازد، اما تلخی‌ دل‌، روح‌ را افسرده‌ می‌کند.
۵۸دارایی‌ کم‌ همراه‌ با خداترسی‌ بهتر است‌ از ثروت‌ هنگفت‌ با اضطراب‌.
۵۹نان‌ خشک‌ خوردن‌ در جایی‌ که‌ محبت‌ هست‌، بهتر است‌ از غذای‌ شاهانه‌ خوردن‌ در جایی‌ که‌ نفرت‌ وجود دارد.(نون خشک خَرْدِن در جائی که محبت و صفا هِدْ بهتر ز غذای شاهانه خَردن در جائی که پر ز کین ه و بغض و دوست نداشتِنِ گ)
۶۰ دیدن‌ صورت‌ شاد و شنیدن‌ خبر خوش‌ به‌ انسان‌ شادی‌ و سلامتی‌ می‌بخشد.

۶۱انسان‌ نقشه‌های‌ زیادی‌ می‌کشد، اما نتیجه‌ نهایی‌ آنها در دست‌ خداست‌.
۶۲تمام‌ کارهای‌ انسان‌ بنظر خودش‌ درست‌ است‌، اما انگیزه‌ها را خداوند می‌بیند.
۶۳ُُُُُُُُُُُُُنقشه‌های‌ خود را به‌ دست‌ خداوند بسپار، آنگاه‌ در کارهایت‌ موفق‌ خواهی‌ شد.
۶۴ درستکار و با محبت‌ باش‌ که‌ خدا گناهت‌ را خواهد بخشید. از خداوند بترس‌ که‌ بدی‌ از تو دور خواهد شد.
۶۵وقتی‌ کسی‌ خدا را خشنود می‌سازد، خدا کاری‌ می‌کند که‌ حتی‌ دشمنان‌ آن‌ شخص‌ نیز با وی‌ از در صلح‌ و آشتی‌ در آیند.(وخْتی یکی خدانِ خوشحال کنه ،خدا کاری اِکنه که حتی دشمناسَم باسْ آشتی اِکُنن)
۶۶ آنانی‌ که‌ کلام‌ خداوند را اطاعت‌ کنند سعادتمند خواهند شد و کسانی‌ که‌ بر او توکل‌ نمایند برکت‌ خواهند یافت‌.
۶۷ عمر طولانی‌ هدیه‌ای‌ است‌ که‌ به‌ نیکان‌ داده‌ می‌شود و موی‌ سفید تاج‌ زیبایی‌ آنهاست‌.
۶۸ انسان‌ قرعه‌ را می‌اندازد، اما حکم‌ آن‌ را خداوند تعیین‌ می‌کند.

۶۹خوردن‌ نان‌ خشک‌ درآرامش‌ بهتر است‌ از خوردن‌ غذای‌ شاهانه‌ در خانه‌ای‌ که‌ در آن‌ جنگ‌ و دعوا است‌.
۷۰دوست‌ واقعی‌ در هر موقعیتی‌ محبت‌ می‌کند و برادر برای‌ کمک‌ بهنگام‌ گرفتاری‌ تولد یافته‌ است‌.(دوست واقعی در هر موقعتی محبت اِکنه و گَوو سی کمک در سختی و گرفتاریِ که زُمار وابیدِ)
۷۱حرفهای‌ آدم‌ سخن‌چین‌ مانند لقمه‌های‌ لذیذی‌ است‌ که‌ با لذت‌ بلعیده‌ می‌شود.
۷۲اسم‌ خداوند قلعه‌ای‌ است‌ محکم‌ که‌ شخص‌ درستکار به‌ آن‌ پناه‌ می‌برد و در امان‌ می‌ماند؛

۷۳ اما پناهگاه‌ ثروتمندان‌ ثروت‌ ایشان‌ است‌ که‌ گمان‌ می‌کنند آنها را محافظت‌ خواهد نمود.
۷۴ به‌ دست‌ آوردن‌ دل‌ برادر رنجیده‌، سخت‌تر از تصرف‌ یک‌ شهر حصاردار است‌. منازعه‌ بین‌ دو برادر، دیوار جدایی‌ ایجاد می‌کند.
۷۵ وقتی‌ مردی‌ همسری‌ پیدا می‌کند نعمتی‌ می‌یابد. آن‌ زن‌ برای‌ او برکتی‌ است‌ از جانب‌ خداوند.(وختی پیائی زینه ای اِجورِ نعمتی جُسته.او زینه برکتی سی پیایِ ز طرف خدا)
۷۶ هستند دوستانی‌ که‌ انسان‌ را به‌ نابودی‌ می‌کشانند، اما دوستی‌ هم‌ هست‌ که‌ از برادر نزدیکتر است‌.

۷۷ شخص‌ ثروتمند دوستان‌ بسیار پیدا می‌کند، اما وقتی‌ کسی‌ فقیر می‌شود هیچ‌ دوستی‌ برایش‌ باقی‌ نمی‌ماند.(آدُم ِثروتمند دوستا زیادی دارِ،اما وختی یکی فقیر ایبو هیچ دوستی سیسْ نیمَنه)
۷۸ مردم‌ دوست‌ دارند پیش‌ بزرگان‌، خود شیرینی‌ کنند و با کسانی‌ دوست‌ شوند که‌ بذل‌ و بخشش‌ می‌کنند.
۷۹ وقتی‌ انسان‌ فقیر شود حتی‌ برادرانش‌ او را ترک‌ می‌کنند چه‌ رسد به‌ دوستانش‌، و تلاش‌ او برای‌ بازیافتن‌ آنها بجایی‌ نمی‌رسد.
۸۰ فرزند نادان‌ بلای‌ جان‌ پدرش‌ است‌ و غرغرهای‌ زن‌ بهانه‌گیر مثل‌ قطرات‌ آبی‌ است‌ که‌ دایم‌ در حال‌ چکیدن‌ می‌باشد.

۸۱ کسی‌ که‌ تنبل‌ است‌ و زیاد می‌خوابد، گرسنه‌ می‌ماند.(کسی که تنبل ِو زیاد اِخَوْسه،گُسْنه اِمَنه)
۸۲وقتی‌ به‌ فقیر کمک‌ می‌کنی‌ مثل‌ این‌ است‌ که‌ به‌ خداوند قرض‌ می‌دهی‌ و خداوند است‌ که‌ قرض‌ تو را پس‌ خواهد داد.
۸۳آدم‌ تنبل‌ دستش‌ را بطرف‌ بشقاب‌ دراز می‌کند،ولی‌ از فرط‌ تنبلی‌ لقمه‌ را به‌ دهان‌ خود نمی‌گذارد.
۸۴پسری‌ که‌ با پدرش‌ بدرفتاری‌ می‌کند و مادرش‌ را از خانه‌ بیرون‌ می‌راند، مایه‌ ننگ‌ و رسوایی‌ است‌.(کُری که با بَووسْ بدرفتاری اِکُنه و داسِ ز حونه اِوَنه به صحرا سی زیر گِل خووِ)

۸۵آدم‌ تنبل‌ بموقع‌ زمینش‌ را شخم‌ نمی‌زند، بنابراین‌ در هنگام‌ برداشت‌ محصول‌ هر چه‌ می‌گردد چیزی‌ نمی‌یابد.(آدُم تنبل به موقع زُمینِسِ شخم نیزنه،سی هِمیُ زمان برداشت محصول هر چه اِگَرده هیچی نیجوره)
۸۶بسیارند کسانی‌ که‌ ادعا می‌کنند خوب‌ و باوفا هستند، ولی‌ کیست‌ که‌ بتواند آدم‌ واقعاً باوفایی‌ پیدا کند؟
۸۷ اگر خواب‌ را دوست‌ داشته‌ باشی‌ فقیر می‌شوی‌؛ پس‌ بیدار بمان‌ تا سیر شوی‌..(اَی خَوِ دوست داشته بوی،فقیر اِبوی پَ بیّار بِمَن تا سیر وابوی)
۸۸ چراغ‌ زندگی‌ کسی‌ که‌ پدر و مادر خود را لعنت‌ کند، خاموش‌ خواهد شد.(چرا زنده ای کسی که دا و بووسِ لعنت کنه،خاموش اِبو)
۸۹ مالی‌ که‌ آسان‌ به‌ دست‌ آمده‌ باشد برکتی‌ نخواهد داشت‌.(مال که آسون بدست بیا برکتی نداره)
۹۰ سکونت‌ در گوشه‌ پشت‌ بام‌ بهتر است‌ از زندگی‌ کردن‌ با زن‌ ستیزه‌جو در یک‌ خانه‌ مشترک‌.
۹۱ خداشناسان‌ از مشاهده‌ خراب‌ شدن‌ خانه‌ بدکاران‌ و هلاکت‌ ایشان‌ پند می‌گیرند.(خداشناسا ز دیدِنِ خراوْ وابیدِنِ حوونه بدکارا و بدبخت وابیدِنِسون پند اِگِرِن.)
۹۲سکونـت‌ در بیابان‌ بی‌آب‌ و علف‌ بهتر است‌ از زندگی‌ کردن‌ با زن‌ ستیزه‌جو.(زندگی کِردن مِن بیابون بی اَو و علف بهترِ ز زنده ای کِردن با یه زینه غر غرو و جَرکَش)
۹۳ خدا از قربانیهای‌ بدکاران‌ نفرت‌ دارد، بخصوص‌ اگر با نیت‌ بد تقدیم‌ شده‌ باشد.
۹۴ دارا و ندار یک‌ وجه‌ مشترک‌ دارند: هر دو آنها را خداوند آفریده‌ است‌.

۹۵ثمره‌ تواضع‌ و خداترسی‌، ثروت‌ و احترام‌ و عمر طولانی‌ است‌..(
۹۶آدم‌ تنبل‌ در خانه‌ می‌ماند و می‌گوید: «اگر بیرون‌ بروم‌ شیر مرا می‌خورد.»(آدُم تنبل مِن حونه اِمنه و اگُ:ای رُم به صحرا شیر اِخُرُم)
۹۷سخنان‌ زن‌ بدکار مانند یک‌ دام‌ خطرناک‌ است‌ و هر که‌ مورد غضب‌ خداوند باشد در آن‌ می‌افتد.
۹۸حماقت‌ در وجود بچه‌ نهفته‌ است‌، ولی‌ تنبیه‌ آن‌ را از او بیرون‌ می‌کند.. ۹۹ این‌ سخنان‌ را امروز به‌ تو تعلیم‌ می‌دهم‌ تا اعتماد تو بر خداوند باشد. ۱۰۰ از سفره‌ آدم‌ خسیس‌ غذا نخور و برای‌ غذاهای‌ لذیذ او حریص‌ نباش‌، چون‌ او حساب‌ هر چه‌ را که‌ بخوری‌ در فکرش‌ نگه‌ می‌دارد. او تعارف‌ می‌کندومی‌گوید: «بخور و بنوش‌»، اما این‌ را از ته‌ دل‌ نمی‌گوید. لقمه‌ای‌ را که‌ خورده‌ای‌ استفراغ‌ خواهی‌ کرد و تشکرات‌ تو بر باد خواهد رفت‌.
۱۰۱به‌ بدکاران‌ حسادت‌ نورز، بلکه‌ اشتیاق‌ تو اطاعت‌ از خداوند باشد؛ زیرا در اینصورت‌ آینده‌ خوبی‌ خواهی‌ داشت‌ و امید تو بر باد نخواهد رفت‌.
. بدان‌ که‌ زن‌ بدکاره‌ دام‌ خطرناکی‌ است‌. او مانند راهزن‌ در کمین‌ قربانیان‌ خود می‌نشیند و باعث‌ می‌شود مردان‌ زیادی‌ خیانتکار شوند.
۱۰۲ شخص‌ درستکار حتی‌ اگر هفت‌ بار هم‌ بیفتد، باز بر خواهد خاست‌، اما بدکاران‌ گرفتار بلا شده‌، سرنگون‌ خواهند گردید..(آدُم درستکار حتی اَی هفت بارَم بیوفته باز اِوُرُسته اما بدکارا گرفتار بلا اِبون و هَمچُ کله پا ایِون)
۱۰۳وقتی‌ دشمنت‌ دچار مصیبتی‌ می‌شود شادی‌ نکن‌ و هنگامی‌ که‌ می‌افتد دلشاد نشو، زیرا ممکن‌ است‌ خداوند این‌ کار تو را نپسندد و از مجازات‌ او دست‌ بردارد!(وختی دشمنِت دچار یه بدبختی اِبو شادی نکن و هنگامی که ایّوفته دلشاد نبو،زیرا ممکنه خدا ز ای کاری تو خوشِسْ نیا و ز مجازات کِردن هُ دست وُردار)
۱۰۴ علیه‌ همسایه‌ خود شهادت‌ دروغ‌ نده‌ و سخنان‌ نادرست‌ در باره‌اش‌ بر زبان‌ نیاور. نگو: «هر چه‌ بر سرم‌ آورده‌ تلافی‌ خواهم‌ کرد.»
۱۰۵از کنار مزرعه‌ آدم‌ تنبل‌ و احمقی‌ گذشتم‌. همه‌ جا خار روییده‌ بود، علفهای‌ هرز زمین‌ را پوشانده‌ و دیوار مزرعه‌ فرو ریخته‌ بود. با دیدن‌ این‌منظره‌ به‌ فکر فرو رفتم‌ و این‌ درس‌ را آموختم‌: کسی‌ که‌ دست‌ روی‌ دست‌ می‌گذارد ودایم‌ می‌خوابد و استراحت‌ می‌کند، عاقبت‌ فقرو تنگدستی‌ چون‌ راهزنی‌ مسلح‌ به‌ سراغش‌ خواهد آمد..

۱۰۶ وقتی‌ با همسایه‌ات‌ اختلاف‌ داری‌ با شتاب‌ به‌ دادگاه‌ نرو، زیرا اگر در آخر ثابت‌ شود که‌ حق‌ با وی‌ بوده‌ است‌، تو چه‌ خواهی‌ کرد؟
۱۰۷اگر دشمن‌ تو گرسنه‌ است‌ به‌ او غذا بده‌ و اگر تشنه‌ است‌ او را آب‌ بنوشان‌ این‌ عمل‌ تو او را شرمنده‌ می‌سازد و خداوند به‌ تو پاداش‌ خواهد داد.(اَی دشمن تو گُسنه ی غذا بِس بده اَی تشنِسِ بِس اَوْ بده ای کار تو هُنِ شرمنده اِکنه و خدا بو مزد زیادی اِد)
۱۰۸ همانطور که‌ زیاده‌روی‌ در خوردن‌ عسل‌ مضر است‌، طلبیدن‌ تعریف‌ و تمجید از مردم‌ نیز ناپسند است‌.

۱۰۹همانطورکه‌ باریدن‌ برف‌ در تابستان‌ یا باران‌ در فصل‌ درو خلاف‌ قانون‌ طبیعت‌ است‌، همچنان‌ است‌ احترام گذاشتن‌ به‌ اشخاص‌ نادان‌.
۱۱۰کسی‌ که‌ به‌ سؤال‌ احمقانه‌ جواب‌ دهد مثل‌ سؤال‌ کننده‌ آن‌، احمق‌ است‌. باید به‌ سؤال‌ احمقانه‌ جواب احمقانه‌ داد تا کسی‌ که‌ سؤال‌ کرده‌ خیال‌ نکند عاقل‌ است‌.
۱۱۱ کسی‌ که‌ در نزاعی‌ دخالت‌ می‌کند که‌ به‌ او مربوط‌ نیست‌ مانند شخصی‌ است‌ که‌ گوشهای‌ سگی‌ را می‌کشد.

۱۱۲درباره‌ فردای‌ خود با غرور صحبت‌ نکن‌، زیرا نمی‌دانی‌ چه‌ پیش‌ خواهد آمد.
۱۱۳هرگز از خودت‌ تعریف‌ نکن‌؛ بگذار دیگران‌ از تو تعریف‌ کنند.
۱۱۴سرزنش‌ آشکار از محبت‌ پنهان‌ بهتر است‌.
۱۱۵زخم‌ دوست‌ بهتر از بوسه‌ دشمن‌ است‌.
۱۱۶شکم‌ سیر حتی‌ از عسل‌ کراهت‌ دارد، اما برای‌ شکم‌ گرسنه‌ هر چیز تلخی‌ شیرین‌ است‌.
۱۱۷دوست‌ خود و دوست‌ پدرت‌ را هرگز ترک‌ نکن‌، و وقتی‌ در تنگی‌ هستی‌ سراغ‌ برادرت‌ نرو؛ همسایه‌ نزدیک‌ بهتر از برادر دور می‌تواند به‌ تو کمک‌ کند.
۱۱۸غرغرهای‌ زن‌ بهانه‌گیر مثل‌ چک‌چک‌ آب‌ در روز بارانی‌ است‌؛ همانطور که‌ نمی‌توان‌ از وزیدن‌ باد جلوگیری‌ کرد، و یا با دستهای‌ چرب‌ چیزی‌ را نگه‌ داشت‌، همانطور هم‌ محال‌ است‌ بتوان‌ از غرغر چنین‌ زنی‌ جلوگیری‌ کرد.
۱۱۹همانطور که‌ آهن‌، آهن‌ را می‌تراشد، دوست‌ نیز شخصیت‌ دوستش‌ را اصلاح‌ می‌کند.
۱۲۰ جوانی‌ که‌ از قوانین‌ الهی‌ اطاعت‌ کند داناست‌، اما کسی‌ که‌ همدم‌ اوباش‌ و اراذل‌ شود مایه‌ ننگ‌ پدرش‌ می‌باشد.

۱۲۱خوشابه‌حال‌ کسی‌ که‌ ترس‌ خدا را در دل‌ دارد، زیرا هر که‌ نسبت‌ به‌ خدا سرسخت‌ باشد گرفتار بلا و بدبختی‌ می‌شود.
۱۲۲پسر عاقل‌ پدرش‌ را خوشحال‌ می‌کند، اما پسری‌ که‌ بدنبال‌ زنان‌ بدکاره‌ می‌رود اموالش‌ را برباد می‌دهد.
۱۲۳بحث‌ کردن‌ با آدم‌ نادان‌ سودی‌ ندارد، زیرا او یا عصبانی‌ می‌شود یا مسخره‌ می‌کند.
۱۲۴افرادی‌ که‌ تشنه‌ خون‌ هستند از اشخاص‌ درستکار متنفرند و قصد جانشان‌ را دارند.
۱۲۵اگر حاکم‌ به‌ حرفهای‌ دروغ‌ گوش‌ کند، تمام‌ افرادش‌ دروغگو خواهند شد.

۱۲۶در جایی‌ که‌ پیام‌ خدا نیست‌، مردم‌ سرکش‌ می‌شوند. خوشابحال‌ قومی‌ که‌ احکام‌ خدا را به‌ جا می‌آورند.
۱۲۷ کسی‌ که‌ از انسان‌ می‌ترسد گرفتار می‌شود، اما شخصی‌ که‌ به‌ خداوند توکل‌ می‌کند در امان‌ می‌ماند.
۱۲۸بسیاری‌ از مردم‌ از حاکم‌ انتظار لطف‌ دارند غافل‌ از اینکه‌ خداوند است‌ که‌ حق‌ هر کس‌ را می‌دهد.
۱۲۹یک‌ زن‌ خوب‌ را چه‌ کسی‌ می‌تواند پیدا کند؟ ارزش‌ او از جواهرات‌ هم‌ بیشتر است‌! او مورد اعتماد شوهرش‌ می‌باشد و نمی‌گذارد شوهرش‌ به‌ چیزی‌ محتاج‌ شود. در تمام‌ روزهای‌ زندگی‌ به‌ شوهرش‌ خوبی‌ خواهد کرد، نه‌ بدی‌. پشم‌ و کتان‌ می‌گیرد و با دستهای‌ خود آنها را می‌ریسد. او برای‌ تهیه‌ خوراک‌، مانند کشتیهای‌ بازرگانان‌ به‌ راه‌های‌ دور می‌رود. قبل‌ از روشن‌ شدن‌ هوا، بیدار می‌شود و برای‌ خانواده‌اش‌ خوراک‌ آماده‌ می‌کند و دستورات‌ لازم‌ را به‌ کنیزانش‌ می‌دهد. مزرعه‌ای‌ را در نظر می‌گیرد و پس‌ از بررسیهای‌ لازم‌ آن‌ را می‌خرد و با دسترنج‌ خود تاکستان‌ ایجاد می‌کند. او قوی‌ و پرکار است‌. به‌ امور خرید و فروش‌ رسیدگی‌ می‌نماید و شبها تا دیروقت‌ در خانه‌ کار می‌کند. با دستهای‌ خود نخ‌ می‌ریسد و پارچه‌ می‌بافد. او دست‌ و دل‌ باز است‌ و به‌ فقرا کمک‌ می‌کند. از برف‌ و سرما باکی‌ ندارد، چون‌ بـرای‌ تمام‌ اهل‌ خانه‌اش‌ لباس‌ گرم‌ بافتـه‌ است‌. برای‌ خـود نیز لباسهای‌ زیبا از پارچه‌های‌ نفیس‌ می‌دوزد. او لباس‌ و کمربنـد تهیه‌ می‌کند و به‌ تاجرها می‌فروشد. شوهر چنین‌ زنی‌ در میان‌ بزرگان‌ شهر مورد احترام‌ خواهد بود.
او زنی‌ است‌ قوی‌ و با وقار و از آینده‌ نمی‌ترسد. سخنانش‌ پر از حکمت‌ و نصایحش‌ محبت‌آمیز است‌. او تنبلی‌ نمی‌کند، بلکه‌ به‌ احتیاجات‌ خانواده‌اش‌ رسیدگی‌ می‌نماید.
فرزندانش‌ او را می‌ستایند و شوهرش‌ از او تمجید نموده‌، می‌گوید: «تو در میان‌ تمام‌ زنانِ خوب‌، بی‌نظیر هستی‌!»
زیبایی‌ فریبنده‌ و ناپایدار است‌، اما زنی‌ که‌ خداترس‌ باشد قابل‌ ستایش‌ است‌. پاداش‌ کارهایش‌ را به‌ او بدهید و بگذارید همه‌ او را تحسین‌ کنند.

پایان تـَقـَلا

داستان درباره مرد مسافری نقل می‌شود که روزی با کشتی بادبانی قدیمی‌ای قصد سفر نمود. روزی بر عرشه کشتی نشسته بود که دید یکی از خدمه کشتی از طنابهای دکل کشتی به بالا می‌رود تا به آشیانه کلاغی بر آن بالا برسد. همینکه به میانه راه رسیده بود کشتی در حرکتش بر امواج دریا از یک پهلو به پهلوی دیگر چرخید و آن شخص به دریا پرت شد.

او شروع به فریاد زدن نمود و دستهایش را تکان می‌‌داد و برای زنده ماندن تقلا می‌کرد. در این هنگام مسافری متوجه شد که یکی دیگر از دریانوردان آن کشتی به سوی نرده لبه کشتی رفته و به آرامی شخصی را که در حال غرق شدن بود را تماشا می‌کند. پس از مدتی شخص در حال غرق شدن از دست و پا زدن خسته شده و شروع به فرو رفتن نمود.
در این زمان فوراً دریانورد بر لبه عرشه ایستاد و با شیرجه‌ای خود را به آب انداخت و مرد در حال غرق شدن را نجات داد. پس از اینکه هر دو با امنیت به کشتی بازگشتند مرد مسافر به سوی دریانورد رفت و از او پرسید: چرا اینقدر دیر به نجات این مرد به آب پریدی؟
او با آرامش پاسخ داد: این را یاد گرفته‌ام که تا زمانی که غریق در آب به تقلا و دست و پا زدن مشغول است احتمال بیشتری وجود دارد که در هنگام دست و پا زدن و تقلا خودش و شخصی که برای نجاتش می‌شتابد را به اعماق فرو برد و غرق سازد به همین دلیل آموخته‌ام که بهتر است صبر کنم تا تقلا نماید و دست و پا بزند و زمانی که به پایان توان و قدرتش رسید به درون آب پریده و او را نجات دهم.
دوست عزیز خواهر نازنینم برادر بزرگوارم ! آیا شما نیز در شرایطی مشابه با شخصی که در این داستان در حال غرق شدن بود، هستید؟ آیا شما نیز از شرایط امنیت و آرامش خود به شرایطی سخت پرتاب شده و در حال تقلا برای حیات و زنده ماندن هستید؟ آیا شما نیز نزد خدا فریاد کرده و از او کمک خواسته‌اید تا فوراً به نجات شما بشتابد؟ در این صورت این امکان وجود دارد که خدا سکوت کرده تا شما به انتهای توان و تقلای انسانی خود برسید تا از تلاشهای بیهوده برای نجات خود دست برداشته و از توسل به هر ابزاری غیر از او فارغ شوید. زمانی که دریافتید که نمی‌توانید خود را نجات دهید و پذیرفتید که از شما کاری ساخته نیست آنگاه خدا به موقعیتی که در آن هستید قدم می‌گذارد و شما را نجات می‌دهد.آمین

…این کتاب در تاریخ ۲۱ مهر ۸۵ تمام شد.من او (خدا)را به خانه آورده و هفت بار به دورش گشتم…[و بعد از ایمانم خداوند آمد و میلیارد بار به دورم گشت]